برای عسلامون

امشب باز بابایی داره میره

باز دوباره بعد از 2 هفته روزای خوب در کنار هم موقع رفتن رسید و بابا حامد وسایلش آماده کرده که باز بره که به کارا و پروژشون برسن. از امروز منو بابایی حدود 1 ماه فرصت داریم که برای دکتری بخونیم تو این 2 هفته که تنبلی کردیمو درس نخوندیم البته با وجود کارای دیگه واقعا نمی شد. حالا تو این مدت باقی مونده تمام سعیمونو می کنیم. دیروز روز خوبی بود. بابایی با عمو حمیدو خانمشو عمتون اومدن دنبال من باهم رفتیم بازارو بعدشم رفتیم خونه بابا حامد اینا. همه جمع بودن. جاتون خالی یه کله پاچه خوشمزه و درستو حسابی صرف کردیم. بعدم با بابایی تو یه شب بارونی و قشنگ و پراحساس منو رسوندن خونه. باز از اون موقع هایی بود که می باست خدافظی کنیم ولی خدا رو شکر این سری خیل...
5 ارديبهشت 1392

خاطرات

سلام به فرشته های دوست داشتنی مامان و بابا این  مطالب رو زمانی می نویسم که صبحی رفتم دانشگاه و به دلیل اینکه دانشگاه به بچه ها اطلاع نداده بود که ساعت کلاسشون عوض شده کلاسم تشکیل نشد. تو این فاصله تا کلاس بعدی من از دانشگاه خارج شدم تا زمان بگذره و چون بیرون کار خاصی نداشتم برگشتم دانشگاه و الان تو دفتر نشستم و اینا رو براتون می نویسم. این نیم ساعتی که قدم زنان بیرون رفتم برام جالب بود چون تمام خاطراتم از کودکی تا الان از ذهنم عبور می کرد. از خیابون که داشتم رد می شدم نگاهم به کوچه ای افتاد که دوران راهنمایی و دبیرستانم را در اون کوچه سپری کرده بودم. کوچه ای طولانی که چندین مدرسه در اون قرار داشت. اون موقع بچه ها سر صف صبحگاه بودن و...
5 ارديبهشت 1392

روزای خوب نامزدی

حامد: الان با مامان مینا نشستیم تو خونشون داریم براتون مینویسیم. بوی شام مادر بزرگ هم داره میاد. دو شب پشت سر هم میام اینجا مزاحم میشم. مادربزرگ اینا خیلی لطف دارن. وقتی شب میرم خونه شدید دلم برا مامان مینا تنگ میشه. امشبم حتما همینجوره با لباس آبی خوشکلش نشسته کنار من داره میخونه که چی مینویسم و میخنده. موش بخورتش. آخ مالون کند (اصطلاح شهرمون). کی فکرش میکرد یه روز با هم براتون بنویسیم. تازه امروز تو پارک دستمو گرفت. عاشق دستاشو خودشم . مینا: بابا حامد داره زیر چشمی نگا می کنه من  چی می نویسم. این مدت روزای خوبی باهم داشتیم عصری مامانی کلی خودش لوس کرد تا بابا اومد دنبالش باهم رفتیم بیرون. اولش رفتیم که بریم نمایشگاه کتاب  ا...
5 ارديبهشت 1392

تلخ و شیرین

سلام نی نیا دلم براتون بگه که بالاخره مامان و بابایی روز پنجشنبه 91/6/23 باهم دیگه نامزد شدن. روز قشنگ و به یاد موندنی بود خونواده بابایی خیلی زحمت کشیده بودن و لطف داشتن. روز بعدش هم عمو حمیدتون نامزد کردن. ولی متاسفانه بابابزرگ، یعنی بابای بابا حامد از دیشب حالشون خوب نیست امروزم بیمارستان بستری شدن. بابا بزرگ فوق العاده مهربون و دوست داشتنی و دلسوزی دارین. براشون دعا کنین که حالشون خوب شه. برا بابا حامد خیلی نگرانم خیلی جوش می زنه همش نگران بابابزرگه، نگرانه که باید بره تهران در حالیکه حال بابابزرگ خیلی خوب نیست، دست تنهاست، نمی دونم چی بگم فقط دعا کنین عزیزای دلم...  ...
5 ارديبهشت 1392

باز بابایی رفت :(

سلام عسلا. بالاخره تابستون تموم شد و بابایی شبی بلیط داشتن و رفتن تهران که به درسا و پروژشون برسن. هنوز که نرفته دلم برا بابا تنگ شده خیلی، حوصلمم سر رفته. چقدر سریع گذشت انگار همین دیروز بود که همش نگران بودیم که چی بشه و چه کار کنیم.. خوشبختانه تا اینجا همه چی به خیر گذشت خودمونم باور نمی کردیم.. دیشب بابایی خونه ما بودن. اولین بار بود که با آرامش کنار هم نشستیم و صحبت کردیم تجربه خوب و جدیدی بود  الان نگرانی بابا بیشتر به خاطر بابابزرگ و خونوادشونه که انشالله مشکلی پیش نمیاد و با دعای شما قند عسلا حالشون خوب خوب می شه. دوستتون داریم زیاد؛ همون طور که من و بابا حامد همدیگه رو دوست داریم زیاد ...
5 ارديبهشت 1392

ای بی پولی

فردا مامان مینا میخواد با خونوادش برن گردش. به منم گفتن بیا. نرفتم. خودمم درست نمیدونم چرا دلم نمیخواست برم، در صورتی که خیلی دوس دارم با مینا باشم. شاید بازم به خاطر این اوضاعمه، خسته شدم از اینکه سعی کنم خودمو نشون بدم یا خودمو به خونواده مینا نزدیک کنم یا باهاشون ارتباط برقرار کنم. شاید احساس میکنم دارم خودمو به زور میچسبونم. البته میدونم اینجوری نیست ولی فکرشم اذیتم میکنه. یا از اینکه هی خودمو کسی ببینم که همه با استرس بهش نگاه میکنن، که آیا میتونه دختر ما رو خوشبخت کنه یا نه، که همین خوبه یا شاید یکی بهتر از این برا دخترمون پیدا میشد...،چمیدونم، حرفشم سخته یا شاید از اینکه سبک بشم نگرانم، از اینکه همش سر سفره اونا باشم. از اینکه فک کن...
9 فروردين 1392

اندر حکایت دعوت به مصاحبه های مامان

سلام عزیزای دلم. دلم براتون تنگ شده بود. باز هم اومدم اینجا که اتفاقات جدید این مدت را براتون بنویسم    دلم براتون بگه که دوباره دعوت شدم برای مصاحبه. مثل اینکه همه دعوت به مصاحبه های من این شکلی شده که یهو زنگ می زنن و می گن بیا برا مصاحبه!!   اون سری رو براتون تعریف نکردم قبل از عید بود که داشتم اماده می شدم که بریم شهرستان برا عروسی عمو حمید که یه دفه زنگ زدن که قبول شدی فردا باید بیای برا مصاحبه شهرداری! منم که کلا یادم رفت باید برم عروسی، افتادم تو کتابا احکام و سیاست و اینا. نتیجش این بود که فقط از عروسی هیچی نفهمیدم. فرداشم که یه مصاحبه الکی بود و آخرشم گفتن همون نفر اول رو قبول کردیم منم که نفر دوم بودم. در کل...
9 فروردين 1392

روز دفاع در کنار بابا حامد

سلام به عسلای دوست داشتنیمون امروز یه روز ویژه بود اولش از این نظر که مامانی بالاخره پایان نامشو دفاع کردو دیگه راحت شد. ویژه ترش اینکه روز خیلی خوبی بود چون بیشتر روز رو کنار بابایی بودم. امروز بابایی وافعا زحمت کشید صبح زود ساعت 6:30  اومد دنبالم و باهم رفتیم دانشگاه. واقعا حضورش دلگرمی خیلی فوی برام بود. موقع دفاع که به بابایی نگاه می کردم قوت قلب می گرفتم. خلاصه اینکه دفاع کردم و انگار یه بار خیلی سنگین از رو شونم برداشته شد. برام 19 رد کردن اصلا از نمرم راضی نبودم اگه تنها بودم قطعا می نشستم گریه می کردم ولی چون بابا حامد کنارم بود کلا فراموش کرده بودم. همه جوره سعی می کرد که خوشحالم کنه برام یه کادو خیلی قشنگ گرفت بعدشم که دو ...
7 اسفند 1391