برای عسلامون

استخدام همزمان من و بابایی

سلام نی نیای دوست داشتنی مون این روزا خدا رو شکر، گوش شیطون کر، کارا رو به راهه. بهترین خبر اینکه کار من و بابایی همزمان درست شد. بابایی داره مهندس کارخونه می شه، مامانی هم هیئت علمی دانشگاه. این روزا دو تایی مون باهم دنبال کارای آزمایش عدم اعتیاد و تندرستی و تشخیص هویت و این چیزا میریم. خیلی اتفاق جالبیه. شاید کمتر زن و شوهری باشن که این اتفاق تو زندگیشون همزمان اتفاق بیوفته خلاصه مامان بابای شما این مدلی شد کاراشون خبر خوب دیگه اینکه، برا یکم آبان وقت تالار گرفتیم که عروسی بگیریم بگیین هوراااا دیگه انشالله می خواییم بریم سر خونه و زندگی خودمون و طعم شیرین باهم بودن رو بیشتر حس کنیم. به قول معروف زیر یه سقف سر و سامون بگیریم پ...
13 شهريور 1393

بازم خدایا شکرت

سلام عزیزای دلمون دیروز یکی از روزایی بود که مدتها انتظارشو داشتیم. دیروز خدمت سربازی بابایی با 10 ماه کسری که از طریق نخبگان و بسیج گرفته بودن و 7 ماهی که قبل از درسشون خدمت کرده بودن و دو ماه و نیمی ی که اخیرا خدمت کردن بالاخره تموم شد و یه مرحله مهم از زندگیمون پشت سر گذاشته شد و یکی از دغدغه های مهم بابایی و من حذف شد که بابتش خیلی از خدا سپاسگزاریم.  بعضی وقتا فکر می کنم که چه خوبه این مراحل رو باهم می گذرونیم. مثلا اگر بابا خدمت کرده بود بعد باهم ازدواج میکردیم اصلا مفهوم سربازی و نمی فهمیدم اصلا برام مهم نبود چه دورانی بوده  اصلا درک نمی کردم که چی گذشته و اصلا قدر نمی دونستم. همین جور برای درس و کار و همه اینا.. ول...
13 تير 1393

دزدیده شده ماشین اقاجون...

سلام به نی نیای دوست داشتنیمون. این روزا خیلی حس خوبی ندارم دلم خیلی گرفته.. دلیل اصلیش اینه که دو روز پیش ماشین آقا جون رو جلوی چشم خودش دزدیدن. وقتی تصور می کنم آقا جون اون لحظه چی کشیده اشکم در میاد. مردی که همیشه تو عمرش زحمت کشیده و کلی افتخار می کرده که من تو زندگیم چه کارها که نکردم حالا خیلی گرفته شده و سعی می کنه به رو خودش نیاره. عزیز هم خیلی به هم ریخته.. از یه طرفم خدا رو شکر می کنیم که بلایی سر خودشون نیومده یا اتفاق بدتری نیوفتاده ولی به هر هر حال بخشی از ثمره زندگیش از دست رفت و بدتر از اون ضربه روحی سنگینی به همه وارد شد.  از باباتون بگم که بابایی از هشتم همین ماه اومدن پیشمون و روزای خوبی باهم داشتیم شانزدم همین ماه ی...
21 بهمن 1392

مهمترین اتفاق زندگیمون

سلام عسلای شیرین و دوست داشتنیمون اومدم اینجا که مهمترین اتفاق زندگی من و بابا حامد رو بهتون خبر بدم و اونم اینکه بالاخره من و بابا حامد دوم آبان ماه مصادف با عید غدیر خم به عقد همدیگه در اومدیم و به یاد موندنی ترین شب زندگیمون رو تو خونه ما جشن گرفتیم. واقعا شب قشنگی بود خوش گذشت البته بیشترش رو در حال عکس گرفتن بودیم که لحظه به لحظه اش برامون تثبیت بشه. خلاصه وارد فاز سوم زندگی مشترکمون شدیم و به قول بابایی به اومدن شما نزدیک تر شدیم  اتفاق قشنگ تر این مدت این بود که بابایی روز جمعه 10 آبان ماه شهر بندعباس آزمون استخدامی داشتن که خودش بهانه ای شد که باهم بریم سفر. شب چهارشنبه 8 آبان ماه به اتفاق مادر بزرگتون و عمه کوچیکتون حرکت ...
15 دی 1392

تولد بابا حامد مباارک

سلام به نینای خودمون دیروز سومین تولد بابا حامدی از زمان اشنایمون بود و باز هم پیش هم نبودیم ولی مثل همیشه دلامون کنار هم بود. باز هم از اینجا تولد بابایی رو تبریک می گم و از خدا می خوام که همیشه لبش خندون و تنش سالم باشه. از رویدادهای این مدت بگم براتون که روز یکشنبه بابایی دفاع پروژه کسری سربازی داشتن و خوشبختانه اون جور که بابایی می خواست پیش رفت تازه کلی هم از بابایی تعریف و تمجید کردند. پروژه دوم هم انشالله به زودی تموم می شه و بابایی هم کارای فارغ التحصیلیشون انجام می دن و انشالله به زودی پیش ما برمی گردن.  چند وقت پیش زن داییتون مشکوک به بارداری بود و بعد از آزمایشات و اسکن به این نتیجه رسیدن که حاملگی خارج از رحم بوده و الان...
10 دی 1392

خاطرات این مدت و برگشت سریع بابایی

سلام. طبق معمول قبلنا که بابایی تو راه تهرانه و من اومدم اینجا که اتفاقات این روزا رو بنویسم.  از برگشت قبلی بابا حامد دو سه هفته ای بیشتر نگذشته بود که مجبور شد که دوباره برگرده پیش ما. قضیه این بود که بابایی برای هیئت علمی یه دانشگاه دعوت به مصاحبه شد و همین شد که با وجود مشغله های زیادش مجبور شد که دوباره برگردن  که البته برامون بد نشد    خلاصه بعد از یه هفته پرمشغله بابایی رفت مصاحبه. هفته بعدش( 2 آذر ) من امتحان تافل داشتم و همین شد که دوباره یه مسافرت یک روزه به اتفاق بابایی و عزیز جون بریم. برخلاف تصورمون توی راه، هوا کاملا بارونی و مه آلود بود اما خوشبختانه با رانندگی عالی باباتون  به سلامتی رفتیم و برگش...
15 آذر 1392
1