خاطرات این مدت و برگشت سریع بابایی
سلام. طبق معمول قبلنا که بابایی تو راه تهرانه و من اومدم اینجا که اتفاقات این روزا رو بنویسم. از برگشت قبلی بابا حامد دو سه هفته ای بیشتر نگذشته بود که مجبور شد که دوباره برگرده پیش ما. قضیه این بود که بابایی برای هیئت علمی یه دانشگاه دعوت به مصاحبه شد و همین شد که با وجود مشغله های زیادش مجبور شد که دوباره برگردن که البته برامون بد نشد
خلاصه بعد از یه هفته پرمشغله بابایی رفت مصاحبه. هفته بعدش( 2 آذر ) من امتحان تافل داشتم و همین شد که دوباره یه مسافرت یک روزه به اتفاق بابایی و عزیز جون بریم. برخلاف تصورمون توی راه، هوا کاملا بارونی و مه آلود بود اما خوشبختانه با رانندگی عالی باباتون به سلامتی رفتیم و برگشتیم. این یک روز با وجود امتحان من، اگرچه من خیلی چیزی از سفر نفهمیدم، اما خوش گذشت. بعدش هم که برگشتیم و تا به امروز (15 آذر) بابایی پیش ما بودن و الانم تو قطار به سمت تهران. این روزا همش تو فکرم حقیقتش یه کم نگرانم و جوش می زنم شایدم به خاطر خستگیه. انشاالله ظرف این مدت کارای من و بابایی به خصوص ترجمه ها خوب پیش بره تا بریم سراغ مراحل بعدی زندگیمون.
این روزا همش حس می کنم که چقدر زمان به سرعت می گذره سه ماه دیگه دوباره عید نوروزه!! دو سال و نیم از آشنایی من و بابایی می گذره! یعنی دقیقا به سرعت برق و باد! ولی خوشبختانه تا به اینجا همه چی خوب بوده. دیشب که شب اخر دیدن من و بابایی بود خیلی کوچولو از همدیگه دلخور بودیم یواشکی اشک دوتامون در اومد اخه همش ترسمون اینه که مثل اکثر زن و شوهرا رابطمون عادی شه و خیلی از احساسات و ملاحظات از بین بره. ولی دیشب به هم قول دادیم که «همیشه نامزد باقی بمونیم..» طبیعتا یه سری چیزا عادی می شه ولی باید سعی کنیم که همیشه همون شور و احساس رو نسبت به هم داشته باشیم.
تو این مدت چند سری باهم رفتیم پارک و کلی قدم زدیم و حرف زدیم و بازی کردیم که خیلی خوش می گذشت. بعضی وقتا من می رفتم خونه بابایی بعضی وقتا بابایی می اومد اینجا. بابایی اینا یه پیشی ملوس تو خونشون دارن که خیلی دوس داشتنیه باز عصری دلم براش تنگ شده بود. بابا حامدی می گفت که یه پیشی (که تو خونه بهش می گن ببری) چه جوری دل همه رو برده و سر همه رو گرم کرده چه برسه به اینکه یه نی نی ناز مثل شما بیاد و دیگه چه می کنه :-) انشالله شما هم به موقعش میاین
جمعه 15 آذر ماه 92- ساعت 21:10

خاطرات این مدت و برگشت سریع بابایی 
