دزدیده شده ماشین اقاجون...
سلام به نی نیای دوست داشتنیمون. این روزا خیلی حس خوبی ندارم دلم خیلی گرفته.. دلیل اصلیش اینه که دو روز پیش ماشین آقا جون رو جلوی چشم خودش دزدیدن. وقتی تصور می کنم آقا جون اون لحظه چی کشیده اشکم در میاد. مردی که همیشه تو عمرش زحمت کشیده و کلی افتخار می کرده که من تو زندگیم چه کارها که نکردم حالا خیلی گرفته شده و سعی می کنه به رو خودش نیاره. عزیز هم خیلی به هم ریخته.. از یه طرفم خدا رو شکر می کنیم که بلایی سر خودشون نیومده یا اتفاق بدتری نیوفتاده ولی به هر هر حال بخشی از ثمره زندگیش از دست رفت و بدتر از اون ضربه روحی سنگینی به همه وارد شد.
از باباتون بگم که بابایی از هشتم همین ماه اومدن پیشمون و روزای خوبی باهم داشتیم شانزدم همین ماه یه سفر یک و نیم روزه باهم رفتیم که خیلی خوب بود و خوش گذشت برا دوتامون. بابایی دنبال کارای نظام وظیفه است که انشالله که اول اسفند برن خدمت. اگه بیوفته برای اردیبهشت یه کم از زندگیمون عقب میوفتیم و انشالله که کسری های سربازی هم تایید شه و همه چی خوب پیش بره. اگر هم این طوری پیش نرفت توکل می کنیم به خدا و فرض را بر این قرار می دیم که حتما مصلحت و خیریتی در پیش بوده. ولی برامون دعا کنید گلای نازمون..
هفته اینده بابایی بر می گردن تهران هم برای کنفرانس و هم برای پیگیری نطام وظیفه. تو این مدت هوا سرد شده و برف های قشنگی می باره..
20 بهمن 92 ساعت 14

دزدیده شده ماشین اقاجون... 

