باز بابایی رفت :(
سلام عسلا. بالاخره تابستون تموم شد و بابایی شبی بلیط داشتن و رفتن تهران که به درسا و پروژشون برسن. هنوز که نرفته دلم برا بابا تنگ شده خیلی، حوصلمم سر رفته. چقدر سریع گذشت انگار همین دیروز بود که همش نگران بودیم که چی بشه و چه کار کنیم.. خوشبختانه تا اینجا همه چی به خیر گذشت خودمونم باور نمی کردیم.. دیشب بابایی خونه ما بودن. اولین بار بود که با آرامش کنار هم نشستیم و صحبت کردیم تجربه خوب و جدیدی بود
الان نگرانی بابا بیشتر به خاطر بابابزرگ و خونوادشونه که انشالله مشکلی پیش نمیاد و با دعای شما قند عسلا حالشون خوب خوب می شه. دوستتون داریم زیاد؛ همون طور که من و بابا حامد همدیگه رو دوست داریم زیاد
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

باز بابایی رفت :(
