برای عسلامون

باز بابایی رفت :(

1392/2/5 21:00
نویسنده : حامد و مینا
383 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عسلا. بالاخره تابستون تموم شد و بابایی شبی بلیط داشتن و رفتن تهران که به درسا و پروژشون برسن. هنوز که نرفته دلم برا بابا تنگ شده خیلی، حوصلمم سر رفته. چقدر سریع گذشت انگار همین دیروز بود که همش نگران بودیم که چی بشه و چه کار کنیم.. خوشبختانه تا اینجا همه چی به خیر گذشت خودمونم باور نمی کردیم.. دیشب بابایی خونه ما بودن. اولین بار بود که با آرامش کنار هم نشستیم و صحبت کردیم تجربه خوب و جدیدی بودلبخند الان نگرانی بابا بیشتر به خاطر بابابزرگ و خونوادشونه که انشالله مشکلی پیش نمیاد و با دعای شما قند عسلا حالشون خوب خوب می شه. دوستتون داریم زیاد؛ همون طور که من و بابا حامد همدیگه رو دوست داریم زیادلبخند

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

ی دختر
31 شهریور 91 1:48
امشب بطور اتفاقی وبلاگتونو دیدم.واسم جالب بود و کلشو یجا خوندم از شما چه پنهون یخرده اشکم ریختم البته واسه حال خودم چون منم هم شرایط شمام یکی رو دارم که حتی بیشتر از اینکه دوسش داشته باشم دوسم داره.مثل یک مرد محکمه از هیچیه زندگی هم نمیترسه خلاصه هر چی از خوبیاش بگم کم گفتم.فقط یسری مشکلات این وسط پیش اومده.تورو خدا واسمون دعا کنید.نمی خ.ام از دستش بدم...

ممنون از اینکه وقت گذاشتین و وبلاگ ما رو خوندین. انشالله که مشکلات شما هم حل می شه و به همدیگه می رسین. توکلتون به خدا باشه.