برای عسلامون

یک هفته بعد از آزادی، بابام،

1393/4/24 21:12
نویسنده : حامد و مینا
728 بازدید
اشتراک گذاری

حدود یک هفته از تموم شدن سربازیم میگذره. روزی که تموم شد خیلی ذوق میزدم. اتفاق خوب بعد از سربازی اینه که برنامه های جلوی چشمم کار پیدا کردن و تشکیل زندگیه و... هست و دیگه مانع بزرگ سربازی جلوی فکر کردنم درباره آینده رو نمیگیره :). درضمن اخلاقم هم بهتر شده و دیگه با بداخلاقی خونوادم و مامانتون رو اذیت نمیکنم. دست همه، مخصوصا مادربزرگ و داییتون و باز، مخصوصا دست مامانتون درد نکنه که کلی کمک کردند تا این خدمت تموم شد. ایشالا تا وقتی که پسرمون بزرگ میشه (اگر پسر داشتیم) یه راهی پیدا بشه که بتونیم این مانع بزرگ رو براش دور بزنیم که مثل بچه های هم نسل باباش، عمرش تلف نشه و از زندگی عقب نیوفته. 

اوضاع کار بد به نظر نمیرسه وبالاخره یه کاری پیدا میشه، دیر یا زود. ولی هر چی زودتر و هرچقدر پردرآمدتر بهتر.

اینروزا همش بابام رو نگاه میکنم که نسبت به ده پونزده سال پیش چقدر ضعیف و ازکار افتاده شده، هنوز خودشم بااین موضوع کنار نیومده. ما هم سعی میکنیم که برامون عادی بشه تا خودمون راحتتر باشیم. به خودمون زحمت نمیدیم که درکش کنیم و باهاش همدردی کنیم. برامون منطقی شده که قرار نیست به خاطر بابای پیرمون از یه قسمتایی از زندگیمون بگذریم. ولی حقیقت اینه که ما وظیفمونه که از زندگی خودمون بگذریم و عصای دست پدر و مادرمون باشیم. یه قسمتی از زندگی ما در مقابل عمری که اونا برا ما گذاشتند هیچی نیست. اینو شما هم خوب آویزه گوشتون کنید که باید از زندگیتون بگذرید تا به پدر مادرتون تو دوران پیری خدمت کنید. این بهانه ها که درسم مونده، کارمو از دست میدم، باید قسط وام بدم، شهر دیگه یا کشور دیگه کار بیشتره و .... قابل قبول نیست. این جور بهانه ها برای من که الان جوون هستم خیلی دردناکه، چه برسه برای بابام، و یا روزی که منم پیر و شکسته باشم. امیدوارم بتونم تو تربیت کردنتون اینا رو بهتون یاد بدم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)