برای عسلامون

عجب روزی بووود!

1392/2/5 20:51
نویسنده : حامد و مینا
452 بازدید
اشتراک گذاری

عجب روزی بود امروز! آخه این همه استرس چه جوری می تونه یه جا جمع شه؟!

روز خواستگاری بود امروز. مامانیا دیشب تا 3-4 بیدار بودم. صبحی هم  زود بیدار شدم رفتم دانشگاه برای دفاع دو نفر از همکلاسیا. وقتی رسیدم خونه، با کلی خستگی، من مونده بودم و کلی کار، با یه اعصاب خیلی لطیف!! و یه سر درد قشنگ با استرس فوق العاده! خلاصه با همه اینا عصر ساعت 5.5 بابایی با خونوادشون برای خواستگاری تشریف اوردن خونه ما. منم که هنوز کامل آماده نشده نبودم. دیگه خلاصه دلم براتون بگه که مراسم با کلی استرس تموم شد اما خدا رو شکر همه چی به خیر و خوبی گذشت...لبخند

بابا حامد آقاتر و دوست داشتنی تر از همه روزا بودن. اینم عکس گلای قشنگی که زحمت کشیدن برام آوردن. بابا حامد روی صندلی دوم نشسته بودنلبخند حیف که گلا دارن پژمرده می شن ناراحت کاشکی می شد خشکشون می کردم..

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

صدف مامان ایلیا
16 شهریور 91 3:43
سلام هم به بابای آینده هم به مامان آینده
امشب سایتتونو به صورت اتفاقی دیدم و همشو یکجا خوندم انگار که زندگی خودم رو داشتم یه جا میخوندم
منو بابای ایلیا تقریبا همین خاطراتو داشتیم و الان هم یه پسر ناز داریم کاش ما هم براش مینوشتیم خیلی کار خوبی کردین که خاطراتتونو نوشتین همه چیز اینقدر زود میگذره که نگو تا چشم به هم بزنین میبینین دارین با بچه هاتون سرو کله میزنین و از خاطرات عاشقونتون فقط یادش مونده
اینشالله که زندگی هر روز براتون شیرین تر بشه

ممنون که افتخار دادین وبلاگ ما را ورق زدین. پسر با نمکی دارین خدا نگهش داره براتون.از طرف ما ایلبا جون را ببوسید.
مامان آزاده
31 شهریور 91 0:10
سلام میناجون وآقاحامد.
واقعالذت بردم ازاین کارقشنگتون امیدوارم خوشبخت بشیدو نی نی های سالم وصالحی در آینده داشته باشید برای تک تک اعضای خانوادتون هم آرزوی سلامتی دارم مخصوصا بابای حامدخان.


سلام به شما. خیلی خیلی ممنون از محبتتان.