برای عسلامون

بابا بزرگ

1392/2/5 20:50
نویسنده : حامد و مینا
415 بازدید
اشتراک گذاری

قبلن براتون مینوشتم که وقتی بعدن میخونین از وضعیت ما بدونین. الان اصلا برام مهم نیست که شما چی میخوایین بدونین. الان بابا بزرگتون تنها چیزیه که بهش فکر میکنم. قلبش مریضه. خیلی هم مریضه. هر روز هممون بغض داریم و حسرت میخوریم که چرا اینجور شد. همش میترسم که کوتاهی کرده باشیم. هیچکس نمیفهمه وقتی بابا یا هر عضو دیگه از خونواده ادم یه اتفاق بد براش میوفته چجوری تمام وجود آدم میشه التماس از خدا که زودتر خوب بشه، مگه اینکه قبلن براش اتفاق افتاده باشه. همه خاطرات بابام مدام میاد تو ذهنم. بابایی که پشتت بهش محکم بود و قوی ترین ادم تو دنیا بود برات الان مریضه. شکسته. ناامیده. جلو چشم ادم هی لاغرتر میشه و شکسته تر. همه یواشکی گریه میکنن که بقیه نفهمن و روحیشون خراب بشه. از این اتفاق ها و بدترش برا همه میوفته، برا همه سخته، خدا برا همه به تعویق بندازه ایشالا. کاش مثل کلیه دوتا قلب داشتیم و میشد یکیشو اهدا کنیم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

بابای ملیسا
25 تیر 91 22:48
سلام . وبلاگتون مثل همیشه زیبا و قشنگ بود . وبلاگ ملیسا خانم با بیش از ده عکس جدیدش به روز شد . ممنون میشم به وبلاگ دختر گلم سری بزنید و با گذاشتن یک نظر شب های قشنگ دخترم ملیسا رو پر ستاره تر کنید . منتظر شما هستیم.