بابا بزرگ
قبلن براتون مینوشتم که وقتی بعدن میخونین از وضعیت ما بدونین. الان اصلا برام مهم نیست که شما چی میخوایین بدونین. الان بابا بزرگتون تنها چیزیه که بهش فکر میکنم. قلبش مریضه. خیلی هم مریضه. هر روز هممون بغض داریم و حسرت میخوریم که چرا اینجور شد. همش میترسم که کوتاهی کرده باشیم. هیچکس نمیفهمه وقتی بابا یا هر عضو دیگه از خونواده ادم یه اتفاق بد براش میوفته چجوری تمام وجود آدم میشه التماس از خدا که زودتر خوب بشه، مگه اینکه قبلن براش اتفاق افتاده باشه. همه خاطرات بابام مدام میاد تو ذهنم. بابایی که پشتت بهش محکم بود و قوی ترین ادم تو دنیا بود برات الان مریضه. شکسته. ناامیده. جلو چشم ادم هی لاغرتر میشه و شکسته تر. همه یواشکی گریه میکنن که بقیه نفهمن و روحیشون خراب بشه. از این اتفاق ها و بدترش برا همه میوفته، برا همه سخته، خدا برا همه به تعویق بندازه ایشالا. کاش مثل کلیه دوتا قلب داشتیم و میشد یکیشو اهدا کنیم.

بابا بزرگ
