دفتر خاطرات بابا
این روزا در حال خوندن دفتر خاطرات بابا بودم حسنش این بود که با تمام لحظه ها و احساسات گذشته بابا همراه شدم اگرچه تمام کلیاتش رو بابا حامد کامل برام تعریف کرده بود اما همراه شدن با جزییات و احساسات لحظه به لحظه گذشته بابایی منو بهش نزدیک تر و نزدیک تر می کرد. جلد اول دفتر خاطرات بابا با کلی امید و آرزو و تصمیم های بزرگ و خوش بینی به اینده شروع شده بود اما تمام متنش جز نا امید شدن و شکست و غم و غصه و شکوه چیزی نبود. تمام مدتی که دفتر را می خوندم بغض کرده بودم گاهی هم همراه بابا گریه می کردم اما خوشبختانه اخرش خوب بود و اولین لبخند وقتی که صفحات اخر دفترچه رو می خوندم رو لبم نشست و یه نفس عمیق کشیدم دفتر رو بستم و آروم خوابیدم. امیدوارم جلد دوم خاطرات بابا تماما خاطرات خوب همراه با موفقیت های بزرگ باشه. وقتی دفتر رو می خوندم یاد گدشته های خودم هم می افتادم زمانی که دوره کارشناسی چه سختی هایی می کشیدم چقدر گریه می کردم شبا. اما هیچ وقت با هیچ کس و هیچ کس درد و دل نکردم فقط تو خودم می ریختم حس می کردم این جوری قشنگ تره هیچ کسو قابل درد و دل کردن باهاش نمی دیدم اما خوشبختانه با قبولی ارشد -اگر چه حقم خیلی بیشتر از این بود- و در کنارش کار گرفتن و هدفمند شدن زندگیم ، وضعیت روحیم بهتر شد و بعد هم که با حضور بابا حامد قشنگ تر و قشنک تر شد.
بابایی الان رفتن ملاقات بابا بزرگی که متاسفانه به خاطر ایست قلبی که تو نوار قلبشون دیده شده چند روزی بستری هستن. خوشبختانه الان حالشون بهتره و انشالله مشکل جدی نباشه و به زودی مرخص شن و از نگرانی در بیان.

دفتر خاطرات بابا
