برای عسلامون

روزای خوب نامزدی

1392/2/5 21:01
نویسنده : حامد و مینا
383 بازدید
اشتراک گذاری

حامد: الان با مامان مینا نشستیم تو خونشون داریم براتون مینویسیم. بوی شام مادر بزرگ هم داره میاد. دو شب پشت سر هم میام اینجا مزاحم میشم. مادربزرگ اینا خیلی لطف دارن. وقتی شب میرم خونه شدید دلم برا مامان مینا تنگ میشه. امشبم حتما همینجوره ناراحت

با لباس آبی خوشکلش نشسته کنار من داره میخونه که چی مینویسم و میخنده. موش بخورتش. آخ مالون کند (اصطلاح شهرمون). کی فکرش میکرد یه روز با هم براتون بنویسیم. تازه امروز تو پارک دستمو گرفت. عاشق دستاشو خودشمقلب.

مینا: بابا حامد داره زیر چشمی نگا می کنه من  چی می نویسم. این مدت روزای خوبی باهم داشتیم عصری مامانی کلی خودش لوس کرد تا بابا اومد دنبالش باهم رفتیم بیرون. اولش رفتیم که بریم نمایشگاه کتاب  اما تموم شده بود. بهدش رفتیم پارک چیپس خوردیم به یاد شما بازی بچه ها رو نگا کردیم. بعدشم اومدیم اینجا خونه مادربزرگ. کلی دارت بازی کردیم همش بابایی می برد. خلاصه روزا خوبی داشتیم این روزا موندم بابا می خواد بره من چه کار کنم باز ناراحت (اوخ من چکار کنم؟:حامد ناراحت)

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)