روز دفاع در کنار بابا حامد
سلام به عسلای دوست داشتنیمون
امروز یه روز ویژه بود اولش از این نظر که مامانی بالاخره پایان نامشو دفاع کردو دیگه راحت شد.
ویژه ترش اینکه روز خیلی خوبی بود چون بیشتر روز رو کنار بابایی بودم. امروز بابایی وافعا زحمت کشید صبح زود ساعت 6:30 اومد دنبالم و باهم رفتیم دانشگاه. واقعا حضورش دلگرمی خیلی فوی برام بود. موقع دفاع که به بابایی نگاه می کردم قوت قلب می گرفتم. خلاصه اینکه دفاع کردم و انگار یه بار خیلی سنگین از رو شونم برداشته شد. برام 19 رد کردن اصلا از نمرم راضی نبودم اگه تنها بودم قطعا می نشستم گریه می کردم ولی چون بابا حامد کنارم بود کلا فراموش کرده بودم. همه جوره سعی می کرد که خوشحالم کنه برام یه کادو خیلی قشنگ گرفت بعدشم که دو تایی باهم رفتیم کوه و قدم زدیم خیلی لحظات قشنگی بود. بعد هم رفتیم تو خیابونو کلی کار انجام دادیم و کیک برا خونواده ها خردیم. بعدش بابایی منو رسوند خونه و من خوابیدم ولی همین که ار بابا جدا شدم باز یاد نمره می افتادم همش اذیت می شدم و خوابم نمی برد. دیگه به سختی خواب رفتم. عصر که بیدار شدم بابایی پیام داد که داره می آد پیشم. دوباره ذوق زده شدم و چشمم به بابایی که افتاد سر دردم تموم شد. بعد هم که باز باهم رفتیم بیرون و فتوکپی زدیم واینا و برگشتیم خونه و شام خوردیم. الان بابایی رفت خونشون. باز دلم براش تنگ شده..
خلاصه امروز روز قشنگ و به یاد موندنی بود و اومدم اینجا که برا شما تعریف کنم تا تو تاریخچه زندگیمون ثبت شده باشه.

روز دفاع در کنار بابا حامد 
