برای عسلامون

ای بی پولی

1392/1/9 22:48
نویسنده : حامد و مینا
302 بازدید
اشتراک گذاری

فردا مامان مینا میخواد با خونوادش برن گردش. به منم گفتن بیا. نرفتم. خودمم درست نمیدونم چرا دلم نمیخواست برم، در صورتی که خیلی دوس دارم با مینا باشم. شاید بازم به خاطر این اوضاعمه، خسته شدم از اینکه سعی کنم خودمو نشون بدم یا خودمو به خونواده مینا نزدیک کنم یا باهاشون ارتباط برقرار کنم. شاید احساس میکنم دارم خودمو به زور میچسبونم. البته میدونم اینجوری نیست ولی فکرشم اذیتم میکنه. یا از اینکه هی خودمو کسی ببینم که همه با استرس بهش نگاه میکنن، که آیا میتونه دختر ما رو خوشبخت کنه یا نه، که همین خوبه یا شاید یکی بهتر از این برا دخترمون پیدا میشد...،چمیدونم، حرفشم سخته

یا شاید از اینکه سبک بشم نگرانم، از اینکه همش سر سفره اونا باشم. از اینکه فک کنن دارن بهم لطف میکنن یا کسی هستم که نیاز دارم به لطف.

شایدم فقط به خاطر اینه که حوصله تعارف و ارتباط برقرار کردن و اینجور چیزا رو نداشتم. که البته شاید به خاطر چیزای قیلی که گفتم، ارتباط برقرار کردن برام سخته.

شاید اگه اوضاع مالیم خوب بود این حرفا نبود. البته نمیتونم پشیمون بشم از اینکه با این اوضاع رفتم دنبال زن گرفتن، اگر مینا نبود چکار میخواستم بکنم. راضیم. این مشکلاتم میدونستم. مشکل بزرگی هم نیست.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)