اندر حکایت دعوت به مصاحبه های مامان
سلام عزیزای دلم. دلم براتون تنگ شده بود. باز هم اومدم اینجا که اتفاقات جدید این مدت را براتون بنویسم 
دلم براتون بگه که دوباره دعوت شدم برای مصاحبه. مثل اینکه همه دعوت به مصاحبه های من این شکلی شده که یهو زنگ می زنن و می گن بیا برا مصاحبه!!
اون سری رو براتون تعریف نکردم قبل از عید بود که داشتم اماده می شدم که بریم شهرستان برا عروسی عمو حمید که یه دفه زنگ زدن که قبول شدی فردا باید بیای برا مصاحبه شهرداری! منم که کلا یادم رفت باید برم عروسی، افتادم تو کتابا احکام و سیاست و اینا. نتیجش این بود که فقط از عروسی هیچی نفهمیدم. فرداشم که یه مصاحبه الکی بود و آخرشم گفتن همون نفر اول رو قبول کردیم منم که نفر دوم بودم. در کل آزار داشتن!!!
این سری قرار بود مصاحبه 2 هفته دیگه باشه منم با خیال راحت داشتم خودم آماده می کردم که یهو دیروز زنگ زدن که فردا بیا برا مصاحبه یزد! دوری راه یک طرف، اطلاعات مذهبی سیاسی سرشار منم یه طرف ، کلاسای دانشگاه یه طرف دیگه و آماده نبودن مدرکمم که قوز بالا قوز همه بود...
خلاصه دلم براتون بگه که از لحظه ای که زنگ زدن افتادم تو اینترنت و کتابا و اخبار روز که اگه خدا بخواد نصف شبی حرکت کنیم بریم یزد تا فردا صبح زود اونجا باشیم. صبحی هم رفتم دانشگاه یه گواهی موقت گرفتم و کلی اعصاب خوردی که نامه های تحصیلات تکمیلی به دستشون نرسیده بعد از اون همه مدت!! منم که حوصله و وقت نداشتم که پی گیری کنم گذاشتم اومدم که هفته بعد اساسی برم دنبالش. اینم از نظم دانشگاه ما! اگه درست نشه مامانی بعد از 2 سال درس خوندن بی مدرک می مونه
برا مامانی دعا کنین که فردا از این مصاحبه سرفراز بیاد بیرون
بعد از همه اینا یه خبر عالیییییییییییییییی
بابایی از استادش اجازه گرفته شب پنج شنبه حرکت می کنه که باز بیاد پیش مااااا. هورااااااااااا

تاریخ نگارش: 92/2/31

اندر حکایت دعوت به مصاحبه های مامان 
