برای عسلامون

شب یلدای دوم ما

سلام عزیزای دلمون وای چه قدر زود می گذره انگار همین دیروز بود که یه پست گذاشتیم به اسم اولین شب یلدای ما. ولی از پارسال تا امسال خیلی فرق می کنه   ولی امسالم مثل پارسال من خونه ام و بابایی خوابگاهن. یلداش مبارک باشه ایشالله. دوسش دارم  دوستون داریم  . صبحی با بابایی صحبت کردیم بحثمون راجع به همین پیش بینی نوستردادموس راجع به پایان دنیا بود. این قدر ذوق کردم وقتی بابایی می گفت خدا کنه این اتفاق نیوفته نمی دونم چرا از بس که عجله داشتیم چند روز قبل از یلدا یه فال گرفتم برا خودمون که این اومد ولی صبر کردم که شب یلدا بذارمش رو وبلاگمون     ...
30 آذر 1391

می گن آدم به آدم می رسه...

امروز یه اتفاق جالب افتاد. دقیقا یک سال پیش همین روزا بود که بابایی اومده بود دانشگاه که باهم صحبت کنبم، اما از شانس بد ما حراست دانشگاه بهمون گیر داد. وقتی رفتیم تو دفترشون آقاهه به هیچ طریقی به دلایل و بهونه های بی مورد کوتاه نمی اومد. وقتی اومدیم بیرون خیلی دلمون شکسته بود  خیلی روز بدی بود خیلی. بابا حامد بیشتر به خاطر من ناراحت بود اون لحظه بابایی گفت چی می شه یه روز کار این آدم به دست ما بیوفته. حالا دقیقا بعد از یک سال همون اتفاق افتاده و از قضا ایشون این ترم شده دانشجوی ما و ....  
25 آذر 1391