می گن آدم به آدم می رسه...
امروز یه اتفاق جالب افتاد. دقیقا یک سال پیش همین روزا بود که بابایی اومده بود دانشگاه که باهم صحبت کنبم، اما از شانس بد ما حراست دانشگاه بهمون گیر داد. وقتی رفتیم تو دفترشون آقاهه به هیچ طریقی به دلایل و بهونه های بی مورد کوتاه نمی اومد. وقتی اومدیم بیرون خیلی دلمون شکسته بود خیلی روز بدی بود خیلی. بابا حامد بیشتر به خاطر من ناراحت بود اون لحظه بابایی گفت چی می شه یه روز کار این آدم به دست ما بیوفته. حالا دقیقا بعد از یک سال همون اتفاق افتاده و از قضا ایشون این ترم شده دانشجوی ما و ....
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

می گن آدم به آدم می رسه... 
