برای عسلامون

ای بی پولی

فردا مامان مینا میخواد با خونوادش برن گردش. به منم گفتن بیا. نرفتم. خودمم درست نمیدونم چرا دلم نمیخواست برم، در صورتی که خیلی دوس دارم با مینا باشم. شاید بازم به خاطر این اوضاعمه، خسته شدم از اینکه سعی کنم خودمو نشون بدم یا خودمو به خونواده مینا نزدیک کنم یا باهاشون ارتباط برقرار کنم. شاید احساس میکنم دارم خودمو به زور میچسبونم. البته میدونم اینجوری نیست ولی فکرشم اذیتم میکنه. یا از اینکه هی خودمو کسی ببینم که همه با استرس بهش نگاه میکنن، که آیا میتونه دختر ما رو خوشبخت کنه یا نه، که همین خوبه یا شاید یکی بهتر از این برا دخترمون پیدا میشد...،چمیدونم، حرفشم سخته یا شاید از اینکه سبک بشم نگرانم، از اینکه همش سر سفره اونا باشم. از اینکه فک کن...
9 فروردين 1392

اندر حکایت دعوت به مصاحبه های مامان

سلام عزیزای دلم. دلم براتون تنگ شده بود. باز هم اومدم اینجا که اتفاقات جدید این مدت را براتون بنویسم    دلم براتون بگه که دوباره دعوت شدم برای مصاحبه. مثل اینکه همه دعوت به مصاحبه های من این شکلی شده که یهو زنگ می زنن و می گن بیا برا مصاحبه!!   اون سری رو براتون تعریف نکردم قبل از عید بود که داشتم اماده می شدم که بریم شهرستان برا عروسی عمو حمید که یه دفه زنگ زدن که قبول شدی فردا باید بیای برا مصاحبه شهرداری! منم که کلا یادم رفت باید برم عروسی، افتادم تو کتابا احکام و سیاست و اینا. نتیجش این بود که فقط از عروسی هیچی نفهمیدم. فرداشم که یه مصاحبه الکی بود و آخرشم گفتن همون نفر اول رو قبول کردیم منم که نفر دوم بودم. در کل...
9 فروردين 1392

روز دفاع در کنار بابا حامد

سلام به عسلای دوست داشتنیمون امروز یه روز ویژه بود اولش از این نظر که مامانی بالاخره پایان نامشو دفاع کردو دیگه راحت شد. ویژه ترش اینکه روز خیلی خوبی بود چون بیشتر روز رو کنار بابایی بودم. امروز بابایی وافعا زحمت کشید صبح زود ساعت 6:30  اومد دنبالم و باهم رفتیم دانشگاه. واقعا حضورش دلگرمی خیلی فوی برام بود. موقع دفاع که به بابایی نگاه می کردم قوت قلب می گرفتم. خلاصه اینکه دفاع کردم و انگار یه بار خیلی سنگین از رو شونم برداشته شد. برام 19 رد کردن اصلا از نمرم راضی نبودم اگه تنها بودم قطعا می نشستم گریه می کردم ولی چون بابا حامد کنارم بود کلا فراموش کرده بودم. همه جوره سعی می کرد که خوشحالم کنه برام یه کادو خیلی قشنگ گرفت بعدشم که دو ...
7 اسفند 1391

شب یلدای دوم ما

سلام عزیزای دلمون وای چه قدر زود می گذره انگار همین دیروز بود که یه پست گذاشتیم به اسم اولین شب یلدای ما. ولی از پارسال تا امسال خیلی فرق می کنه   ولی امسالم مثل پارسال من خونه ام و بابایی خوابگاهن. یلداش مبارک باشه ایشالله. دوسش دارم  دوستون داریم  . صبحی با بابایی صحبت کردیم بحثمون راجع به همین پیش بینی نوستردادموس راجع به پایان دنیا بود. این قدر ذوق کردم وقتی بابایی می گفت خدا کنه این اتفاق نیوفته نمی دونم چرا از بس که عجله داشتیم چند روز قبل از یلدا یه فال گرفتم برا خودمون که این اومد ولی صبر کردم که شب یلدا بذارمش رو وبلاگمون     ...
30 آذر 1391

می گن آدم به آدم می رسه...

امروز یه اتفاق جالب افتاد. دقیقا یک سال پیش همین روزا بود که بابایی اومده بود دانشگاه که باهم صحبت کنبم، اما از شانس بد ما حراست دانشگاه بهمون گیر داد. وقتی رفتیم تو دفترشون آقاهه به هیچ طریقی به دلایل و بهونه های بی مورد کوتاه نمی اومد. وقتی اومدیم بیرون خیلی دلمون شکسته بود  خیلی روز بدی بود خیلی. بابا حامد بیشتر به خاطر من ناراحت بود اون لحظه بابایی گفت چی می شه یه روز کار این آدم به دست ما بیوفته. حالا دقیقا بعد از یک سال همون اتفاق افتاده و از قضا ایشون این ترم شده دانشجوی ما و ....  
25 آذر 1391

روز پدر

روز مرد را به شما بهترینم تبریک می گم و زیبا ترین گلهای دنیا را تقدیمت می کنم. روزت مبارک حامد عزیزم. از همین جا از تمام زحمات بابای خودم و بابای شما تشکر می کنم و دستشون رو می بوسم.  راستی از طرف نی نیاااا: بابایی روزت مبالک باشه دوستتون دالیم :) می گن که: مرد شدن حاصل یک لقاح اتفاقی ست ! اما مرد بار آمدن و مرد زیستن ،  حاصل تلاش و غلبه بر سختی هاست ... ...   و مردی جاودانه شدن ، حاصل یک عمر نیک نامی ست ...!  بابا حامد یه مرد واقعیه. روزش مبارک باشه. ...
15 خرداد 1391

اولین تولد مامان خانم

سلام نمیدونم وقتی شما بیایین و بزرگ بشین اصلا علاقه ای دارین که این چیزا رو بخونین. سعی میکنم وقتای مهم براتون بنویسم که خسته نشین از خوندن اینا. و برای اینکه شاید براتون جالب باشه بدونین بابا مامانتون چه کارا کردن و چه چیزا بهشون گذشته و چه چیزایی تو فکرشون بوده. من که دلم میخواست اینا رو میدونستم درباره بابا مامانم. فردا اولین تولد مامانتونه. من خوابگاه دانشگاهم اونم خونشون.زیاد با هم چت میکنیم با هم. به خونواده ها هم گفتیم. مامان فقط به خاله گفته فعلا. بابا بزرگ مامان بزرگ که سرشون شلوغه، از کی بهشون گفتم هنوز حتی باهام حرفم نزدن در موردش. خلاصه تو اولین تولد مامان خانم وضع اینجوریه. ممنون از خدا که این دختر دل پاک و مهربون و خوشک...
5 اسفند 1390

اولین شب یلدا

امشب شب یلداست. تو خوابگاهم،مامانتون توخونه ست. امروز کلی دپرس بودم. اینروزا سعی میکنم بهتر درس بخونم، دنبال کسری برای سربازی و زبان خوندن و مقاله دادن باشم. که شاید بشه بریم خارج. که وقتی بدنیا اومدین زندگیتون راحتتر باشه و حداقل تو دلتون نگین چرا ما رو تو این اوضاع بدنیا اوردین. این کارا هم سخته هم هیچ تضمینی برای موفقیت آمیز بودنشون نیست. شاید همین چیزاست که دپرسم میکنه. شایدم دوری از مامنتون و ترس از ازدست دادنش یا ترس از اینکه نتونم جوری باشم که راضی باشه از زندگی با من. نمیدونم. شب یلدا باید حرفای خوب بزنیم ولی این وضعیت ماست. امیدوارم و تمام سعیمو میکنم که شما وضعتون بهتر از این باشه. بوس ...
30 دی 1390

اولین یلدای ما

سلام عسلای مامان و بابا مامانیا ،الان که دارم براتون می نویسم اولین ساعات زمستونه . امشب آخرین شب پاییز ،  طولانی ترین و تاریک ترین شب سال، یعنی شب یلدا بود؛ که ایرانیا این شبو جشن می گیرن... خدا کنه تا زمان شماها این آداب و رسوم باقی بمونه و زمان شما هم این شب قشنگ رو جشن بگیرن.  یلدای امسال ،اولین شب یلدا من و بابا حامد بود... ولی ما کنار هم نبودیم... (بابا حامدی جون یلدات مبارک باشه ... عمرت یلدایی باشه... ایشالا یلدای سال بعد کنار مامانی باشی و کنار هم این شبو جشن بگیرین...) بابا حامدی امشب از یه موضوعی ناراحت بود به منم نگفت چرا... وقتی بابا حامدی این جوریه خیلی دلم می گیره......
30 دی 1390

تولد بابا حامد مبارک

امروز ٩ دی تولد بابای عسلامون، تولد بابای فرشته هامون تولد عزیز دل منه. روزی که خدا از آسمون بهترین هدیه رو به من و خونوادش  داد. حامد عزیز تولدت مبارک باشه و ایشالا ٢٠٠ سال کنار هم با شادی زندگی کنیم و تولد عسلامونو جشن بگیریم.   ...
9 دی 1390