برای عسلامون

روزای سخت امتحان

عسلای ناز مامان و بابا این روزا مامان و بابا حسابی درگیر امتحانای پایان ترمن.الانم بابایی سر جلسه امتحانه. ایشالا که امتحانشو خوب خوب بده و خوشحال برگرده.آخه بابایی خیلی تلاش می کنه و درس می خونه. کاشکی زودتر امتحانامون به خوبی تموم شن تا بتونیم بیشتر برای هم وقت بذاریم و بیشتر باهم باشیم...مامانیم جمعه یه امتحان خیلی سخت داره کاشکی فقط تموم شه ..خسته شدم..از طرف دیگه امتحانای دانشجوها خودش وقت گیره. برامون دعا کنین نی نیای دوست داشتنی خودموون .  راستی یه خبر خوب بابایی قراره 6ام که امتحاناشون تموم می شه برگردن پیش ما.. خیلی خوشحالم از این بابت ... اما یه مشکلم وجود داره که به شما نمی گم :-)
5 ارديبهشت 1392

سلام نی نیا

سلام نی نیا امروز از صب رفتم دنبال پروژه برا کسری سربازی. الان ٦ بعد از ظهره هنوز ناهار نخوردم.یه روز کامل داشتم راه میرفتم. چیزی که جلو خسته شدنمو میگیره فکر کردن به مامانتونه. امروز از صب به یه موضوع فکر میکردم، به اینکه مامانتون دیروز به یه یارویی که آمده بود آمار بگیره که شاید برا یکی بیان خواستگاری، گفته که داره ازدواج میکنه. شاید اگه خیلی منطقی فکر کنیم کار خاصی نیست وقتی که با من قول و قرار داره ولی تو این دنیایی که نزدیک ترین دوستا وحتی خواهر و برادر آدم برا آدم کاری نمیکنن وقتی یه دختری از زندگی و آیندش برات مایه میذاره کار خیلی نادریه و واقعا مامانتون خیلی مرام گذاشت. اینا رو میگم که هم شما بدونین مامانتون چقد با معرفته هم خود...
5 ارديبهشت 1392

برگشت بابا

برای عسلامون بگم که بابایی بعد از یه مدت که اینجا بود الان سوار اتوبوس شده که برگرده تهران و به مخشاش برسه. تو این مدت منو بابا حامد بیشتر بهم نزدیکتر شدیم و دوران خوبی در کنار هم داشتیم اگر چه مسائلی هم در کنارش پیش اومد اما همون اتفاقات باعث شد شیرینیش بیشتر شه و خاطراتش به یاد موندنی تر.دلم برا بابا تنگ می شه... ...
5 ارديبهشت 1392

روز سوم

امروز روز سوم قرار من با مامان مینا بود صب قرار داشتیم باز برا بعد از ظهرم قرار گذاشتیم. . خیلی بزرگ تر و بهتر از روزای قبل بود. چیزای جدیدی امروز فهمیدم. فهمیدم خیلی خانم تر و با معرفت تر و باحال تر از اون چیزیه که فکر میکردم. خیلی با هم جورتر از اون چیزی هستیم که فکر میکردم. خیلی خیلی بیشتیر از اون چیزی که فکر میکردم دوسش دارم و حاضرم همه چیزمو فداش کنم. دوست دارم شما بچه هامون هم این خوبیای مامانتون رو به ارث ببرین. خیلی ماهه، خیلی. ایشالا که قدرشو بدونم. خیلی خوشحالم از آشنایی با این موجود نادر دوست داشتنی و ناراحت از اینکه الان دلش درد میکنه  چون صب به خاطر اینکه با من قرار داشت خونه نرفت مجبور شد غذا آماده بخوره دلدرد شد. گریم م...
5 ارديبهشت 1392

دیشب

سلام عزیزای دوست داشتنی مامان و بابا اینو زمانی می نویسم که رفتم سر کلاس و دانشجوهای شیطون مامان کلاسو تعطیل کردن و من قال گذاشتن و البته خوب کاری کردن ، چون باعث شدن که کن بیام اینجا و براتون بنویسم بذارین از دیشب براتون بگم که چه شب بدی بود . شبی که مامانی غذای آماده بیرونو خورده بود و مسموم شده بود  ا ین جوری بگم که فقط مردم و زنده شدم قبلنا اگه مریض می شدم اصلا برام مهم نبود اما دیشب فقط به شماها و بابا حامد فکر می کردم چه قد خوبه که آدم یه دلیل عاشقانه برا مراقبت از خودش داشته باشه و با شوق منتظر یه اتفاقات خوب باشه و بخواد ببینه بعدش چی می شه دیشب فهمیدم که تفاوت مرگ و زندگی فقط یه لحطه است. و خ...
5 ارديبهشت 1392

یه روز خیلی خوب

روز دومی بود که مامان رو دیدم. خیلی خوب بود. خودمونی تر شدیم. دانشگام خلوت بود و آروم، خیلی خوش گذشت ( دست مامانتون امروز گرفتم ). یادتون باشه مامانتون کسی هست که قبول کرد با همه مشکلات باباتون بسازه و کنارش باشه در صورتی که میتونست نسازه.اگه منم یه روز اینو یادم رفت و خواستم قدرشو ندونم، شما گوشمو بپیچونین که یادم بیاد. خیلی پیچیدست. هنوز درست با اخلاقش آشنا نیستم. ظاهرش به نظر میرسه دختر محکم و منطقی و زیرکی باشه ولی بعضی رفتاراش لوش میده که دختر احساستی و حساس و دل پاک و ضعیفیه (ضعفای دخترونه که برا ما مردا جذابه). ساعت 1 نصف شب. خونه. چراغا خاموشه و مامان بزرگ، قربونش برم، روبروم خوابیده. ...
5 ارديبهشت 1392

یه روز خوب

سلام عزیزای گلم الان بعد از رفع خستگی بعد از کلاسم یه فرصت دست داد که بشینم برا عسلامون بنویسم. صبحی تو دانشگاه برا بار دوم با بابا حامد باهم بودیم.آخی بابایی سرما خورده بود. چقد سفارش کردیم مواظب خودش باشه اما نبود روز خیلی خوب و ارومی بود. و اینا رو می نویسیم که خاطره های تک تک لحظه هاش در آینده برامون یاد اور شه ..... این ماهی ماه امام حسینه . ما که شرمندشیم کاری براش نکردیم. اما ازش خواهش می کنیم همه رو به آرزوهای دلشون برسونه و از خدا برا همه بخواد که بهترین تقدیرو سرنوشت رو داشته باشن       ...
5 ارديبهشت 1392

در انتظار

نمی دونم چی می خواین بدونین از بابا و مامانتون، اینو الان که منتظر مامانتونم که بیاد دانشگاه سر قرارمون می نویسم، قرار دوم مونه،دیر کرده دختر بدقول. هر وقت در مورد ازدواج و در مورد شما فکر می کنم انگار شوک بهم وارد کردن.مسئولیت این چیزا خیلی سنگینند.اگه این دختر خوبو معطل خودم کنم چی؟زنگ زد دازه میاد آخ جون...
5 ارديبهشت 1392

وصال

بابایی ها دارین یه قدم به بدنیا اومنتون نزدیک میشین. قراره فردا برم ولایت. میرم مامان خوشکلتونو ببینم. الان ساعت 2 نصفه شبه. تو خوابگاه دانشگاهم. تا الان با مامان خانمتون دل میدادیم قلوه میگرفتیم. مامانتون خیلی مهربون و به قول دوستش نسرین خانم حساسه. دختر خوبیه. فکر نمی کردم دختر به این خوبی وجود داشته باشه. هنوز باورم نمیشه قراره زن بگیرم. همین دیگه. خیلی خوابم میاد.
5 ارديبهشت 1392

بیگ بنگ

سلام امشب یا فردا ظهر قراره نتیجه کنکورمون رو بدن. هیچ حدسی نمیشه بزنیم که نتیجش چیه. بین اینهمه شرکت کننده یعنی میشه رتبه خوبی بیاریم؟ چرا نشه وقتی قبلن توی کنکورای قبلی شده؟ اگه نشه سال بعد به چه امیدی باز تلاش کنم؟ چرا قبول نشیم؟ مگه بقیه چکار میکنن؟ مگه تا اینجا کنکورا رو هر جوری شده قبول نشدیم؟  وای خدا از صب همش فکرام اینه. دارم از استرس میترکم. هر چیزی بشه تعجب نداره. ولی خیلی مهمه و خیلی تو زندگیمون تاثیر داره. کاش یه رتبه خوب بیاریم و هر دوتامون یه جای خوب قبول شیم. اگه نشد حداقل یکیمون قبول شیم. هر اتفاقی بیوقته زندگیمون از یه راهی خیلی متفاوتر از بقیه راهها پیش میره. اگه دوتامون قبول شیم اونم یه جای نزدیک به هم، بهترین ح...
24 فروردين 1392