یه روز خیلی خوب
روز دومی بود که مامان رو دیدم. خیلی خوب بود. خودمونی تر شدیم. دانشگام خلوت بود و آروم، خیلی خوش گذشت ( دست مامانتون امروز گرفتم
).
یادتون باشه مامانتون کسی هست که قبول کرد با همه مشکلات باباتون بسازه و کنارش باشه در صورتی که میتونست نسازه.اگه منم یه روز اینو یادم رفت و خواستم قدرشو ندونم، شما گوشمو بپیچونین که یادم بیاد.
خیلی پیچیدست. هنوز درست با اخلاقش آشنا نیستم. ظاهرش به نظر میرسه دختر محکم و منطقی و زیرکی باشه ولی بعضی رفتاراش لوش میده که دختر احساستی و حساس و دل پاک و ضعیفیه (ضعفای دخترونه که برا ما مردا جذابه).
ساعت 1 نصف شب. خونه. چراغا خاموشه و مامان بزرگ، قربونش برم، روبروم خوابیده.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

یه روز خیلی خوب
