اولین یلدای ما
سلام عسلای مامان و بابا
مامانیا ،الان که دارم براتون می نویسم اولین ساعات زمستونه . امشب آخرین شب پاییز ، طولانی ترین و تاریک ترین شب سال، یعنی شب یلدا بود؛ که ایرانیا این شبو جشن می گیرن... خدا کنه تا زمان شماها این آداب و رسوم باقی بمونه و زمان شما هم این شب قشنگ رو جشن بگیرن.
یلدای امسال ،اولین شب یلدا من و بابا حامد بود... ولی ما کنار هم نبودیم... (بابا حامدی جون یلدات مبارک باشه ... عمرت یلدایی باشه... ایشالا یلدای سال بعد کنار مامانی باشی و کنار هم این شبو جشن بگیرین...)
بابا حامدی امشب از یه موضوعی ناراحت بود به منم نگفت چرا... وقتی بابا حامدی این جوریه خیلی دلم می گیره...امشب بابایی رفت دنبال کارای پروژه سربازی... و اینکه برای اولین بار یه کوچولو در مورد خودمون به بابابزرگی گفت...
من و بابا حامد این روزا خیلی درگیر درسا و کارامون هستیم آخه نزدیک امتحانای پایان ترممونه... کاشکی زود تر امتحانامون به خوبی تموم شن...کاشکی.

اولین یلدای ما
