برای عسلامون

یه شب آرام

عسلای نازم فرشته های مهربونم ستاره های آسمونم ، باز دلم هواتونو کرده کاشکی اینجا بودین دست می کشیدم تو موهاتون باتون حرف می زدم، براتون قصه می گفتم لالایی می خوندم تا خوابتون ببره. دل مامان براتون بگه که امروز روز سخت و خسته کننده ای بود . بالاخره اون امتحانی رو که خیلی نگرانش بودم رو دادم . خدا رو شکر خیلی سخت نبود اما خیلی طولانی بود دقیق ٤ ساعت طول کشید اما خدا رو شکر که تموم شد، اما هنوز این روزا هنوز خیلی درگیر درس و پروژه ایم.منتظرم که بابایی زودتر امتحانشو بده و بیاد و خستگی این روزا تموم شه. بابایی هم حالش خوبه . شبی کلی باهم خوش و بش کردیم. خیلی بابا ماهی دارین. شما که الان تو بهشت هستین و دار...
5 ارديبهشت 1392

یه روز خاطره انگیز قشنگ

سلام نی نیا امروز تقریبا ١٠ روز از اومدن بابایی می گذره تو این مدت روزای خوبی باهم داشتیم. به خصوص امروز که با آقا مهران و خانمشو عمه تون رفتیم ماهان و راین و کلی گشتیم و خوش گذشت هوام خیلی سرد بود. دست همشون درد نکنه خیلی لطف دارن، نازنینام ببخشید که بدون شما رفتیم. هر روز و هر روز که می گذره من و بابایی باهم صمیمی تر و وابسته تر می شیم. واقعا نمی دونم چه جوری تو این مدت می تونیم دور بودن همو تحمل کنیم.  نمی دونم چرا جدیدا همش نگرانم و دلم شور چیو می زنه... کاشکی بشه که همه کارامون درست شه و باهم بریم اون ور آب که هم درسمونو ادامه بدیم هم اینکه تو شرایط بهتری زندگی کنیم و شمام تو شرایط بهتر...
5 ارديبهشت 1392

نمونه چت های مامان و بابا

hamed : اهان hamed: باشه hamed: قربونت برم hamed: دوست دارم عزیزم Mina M : fadat man bishta r hamed: برو به کارات برس Mina M: faghat mitarsam in joori khab beram Mina M: na una kari nadaran hamed: خب بخواب Mina M: chashm Mina M : fadat Mina M : man chagh laghar nashodam? hamed: مگه اینکه چاق شده باشی لاغر که نشدی hamed : ولی فک کنم تپل تر شدی Mina M : ok Mina M : ee hamed: ماه شدی Mina M : fadat hamed: مرسی که مواظبی hamed: بیشتر مواظب باش Mina M : ghorboont Mina M : chashm : بوس بده بریم Mina M: ghorboonet beram hamed: وووووووووی hamed: بخورمش من hamed: مرسی عزیزم Mina M : vaay Mina M : khahesh Mina M : merc ha...
5 ارديبهشت 1392

روزای سخت امتحان

عسلای ناز مامان و بابا این روزا مامان و بابا حسابی درگیر امتحانای پایان ترمن.الانم بابایی سر جلسه امتحانه. ایشالا که امتحانشو خوب خوب بده و خوشحال برگرده.آخه بابایی خیلی تلاش می کنه و درس می خونه. کاشکی زودتر امتحانامون به خوبی تموم شن تا بتونیم بیشتر برای هم وقت بذاریم و بیشتر باهم باشیم...مامانیم جمعه یه امتحان خیلی سخت داره کاشکی فقط تموم شه ..خسته شدم..از طرف دیگه امتحانای دانشجوها خودش وقت گیره. برامون دعا کنین نی نیای دوست داشتنی خودموون .  راستی یه خبر خوب بابایی قراره 6ام که امتحاناشون تموم می شه برگردن پیش ما.. خیلی خوشحالم از این بابت ... اما یه مشکلم وجود داره که به شما نمی گم :-)
5 ارديبهشت 1392

سلام نی نیا

سلام نی نیا امروز از صب رفتم دنبال پروژه برا کسری سربازی. الان ٦ بعد از ظهره هنوز ناهار نخوردم.یه روز کامل داشتم راه میرفتم. چیزی که جلو خسته شدنمو میگیره فکر کردن به مامانتونه. امروز از صب به یه موضوع فکر میکردم، به اینکه مامانتون دیروز به یه یارویی که آمده بود آمار بگیره که شاید برا یکی بیان خواستگاری، گفته که داره ازدواج میکنه. شاید اگه خیلی منطقی فکر کنیم کار خاصی نیست وقتی که با من قول و قرار داره ولی تو این دنیایی که نزدیک ترین دوستا وحتی خواهر و برادر آدم برا آدم کاری نمیکنن وقتی یه دختری از زندگی و آیندش برات مایه میذاره کار خیلی نادریه و واقعا مامانتون خیلی مرام گذاشت. اینا رو میگم که هم شما بدونین مامانتون چقد با معرفته هم خود...
5 ارديبهشت 1392

برگشت بابا

برای عسلامون بگم که بابایی بعد از یه مدت که اینجا بود الان سوار اتوبوس شده که برگرده تهران و به مخشاش برسه. تو این مدت منو بابا حامد بیشتر بهم نزدیکتر شدیم و دوران خوبی در کنار هم داشتیم اگر چه مسائلی هم در کنارش پیش اومد اما همون اتفاقات باعث شد شیرینیش بیشتر شه و خاطراتش به یاد موندنی تر.دلم برا بابا تنگ می شه... ...
5 ارديبهشت 1392

روز سوم

امروز روز سوم قرار من با مامان مینا بود صب قرار داشتیم باز برا بعد از ظهرم قرار گذاشتیم. . خیلی بزرگ تر و بهتر از روزای قبل بود. چیزای جدیدی امروز فهمیدم. فهمیدم خیلی خانم تر و با معرفت تر و باحال تر از اون چیزیه که فکر میکردم. خیلی با هم جورتر از اون چیزی هستیم که فکر میکردم. خیلی خیلی بیشتیر از اون چیزی که فکر میکردم دوسش دارم و حاضرم همه چیزمو فداش کنم. دوست دارم شما بچه هامون هم این خوبیای مامانتون رو به ارث ببرین. خیلی ماهه، خیلی. ایشالا که قدرشو بدونم. خیلی خوشحالم از آشنایی با این موجود نادر دوست داشتنی و ناراحت از اینکه الان دلش درد میکنه  چون صب به خاطر اینکه با من قرار داشت خونه نرفت مجبور شد غذا آماده بخوره دلدرد شد. گریم م...
5 ارديبهشت 1392

دیشب

سلام عزیزای دوست داشتنی مامان و بابا اینو زمانی می نویسم که رفتم سر کلاس و دانشجوهای شیطون مامان کلاسو تعطیل کردن و من قال گذاشتن و البته خوب کاری کردن ، چون باعث شدن که کن بیام اینجا و براتون بنویسم بذارین از دیشب براتون بگم که چه شب بدی بود . شبی که مامانی غذای آماده بیرونو خورده بود و مسموم شده بود  ا ین جوری بگم که فقط مردم و زنده شدم قبلنا اگه مریض می شدم اصلا برام مهم نبود اما دیشب فقط به شماها و بابا حامد فکر می کردم چه قد خوبه که آدم یه دلیل عاشقانه برا مراقبت از خودش داشته باشه و با شوق منتظر یه اتفاقات خوب باشه و بخواد ببینه بعدش چی می شه دیشب فهمیدم که تفاوت مرگ و زندگی فقط یه لحطه است. و خ...
5 ارديبهشت 1392

یه روز خیلی خوب

روز دومی بود که مامان رو دیدم. خیلی خوب بود. خودمونی تر شدیم. دانشگام خلوت بود و آروم، خیلی خوش گذشت ( دست مامانتون امروز گرفتم ). یادتون باشه مامانتون کسی هست که قبول کرد با همه مشکلات باباتون بسازه و کنارش باشه در صورتی که میتونست نسازه.اگه منم یه روز اینو یادم رفت و خواستم قدرشو ندونم، شما گوشمو بپیچونین که یادم بیاد. خیلی پیچیدست. هنوز درست با اخلاقش آشنا نیستم. ظاهرش به نظر میرسه دختر محکم و منطقی و زیرکی باشه ولی بعضی رفتاراش لوش میده که دختر احساستی و حساس و دل پاک و ضعیفیه (ضعفای دخترونه که برا ما مردا جذابه). ساعت 1 نصف شب. خونه. چراغا خاموشه و مامان بزرگ، قربونش برم، روبروم خوابیده. ...
5 ارديبهشت 1392