برای عسلامون

یه روز خوب

سلام عزیزای گلم الان بعد از رفع خستگی بعد از کلاسم یه فرصت دست داد که بشینم برا عسلامون بنویسم. صبحی تو دانشگاه برا بار دوم با بابا حامد باهم بودیم.آخی بابایی سرما خورده بود. چقد سفارش کردیم مواظب خودش باشه اما نبود روز خیلی خوب و ارومی بود. و اینا رو می نویسیم که خاطره های تک تک لحظه هاش در آینده برامون یاد اور شه ..... این ماهی ماه امام حسینه . ما که شرمندشیم کاری براش نکردیم. اما ازش خواهش می کنیم همه رو به آرزوهای دلشون برسونه و از خدا برا همه بخواد که بهترین تقدیرو سرنوشت رو داشته باشن       ...
5 ارديبهشت 1392

در انتظار

نمی دونم چی می خواین بدونین از بابا و مامانتون، اینو الان که منتظر مامانتونم که بیاد دانشگاه سر قرارمون می نویسم، قرار دوم مونه،دیر کرده دختر بدقول. هر وقت در مورد ازدواج و در مورد شما فکر می کنم انگار شوک بهم وارد کردن.مسئولیت این چیزا خیلی سنگینند.اگه این دختر خوبو معطل خودم کنم چی؟زنگ زد دازه میاد آخ جون...
5 ارديبهشت 1392

وصال

بابایی ها دارین یه قدم به بدنیا اومنتون نزدیک میشین. قراره فردا برم ولایت. میرم مامان خوشکلتونو ببینم. الان ساعت 2 نصفه شبه. تو خوابگاه دانشگاهم. تا الان با مامان خانمتون دل میدادیم قلوه میگرفتیم. مامانتون خیلی مهربون و به قول دوستش نسرین خانم حساسه. دختر خوبیه. فکر نمی کردم دختر به این خوبی وجود داشته باشه. هنوز باورم نمیشه قراره زن بگیرم. همین دیگه. خیلی خوابم میاد.
5 ارديبهشت 1392

روز پدر

روز مرد را به شما بهترینم تبریک می گم و زیبا ترین گلهای دنیا را تقدیمت می کنم. روزت مبارک حامد عزیزم. از همین جا از تمام زحمات بابای خودم و بابای شما تشکر می کنم و دستشون رو می بوسم.  راستی از طرف نی نیاااا: بابایی روزت مبالک باشه دوستتون دالیم :) می گن که: مرد شدن حاصل یک لقاح اتفاقی ست ! اما مرد بار آمدن و مرد زیستن ،  حاصل تلاش و غلبه بر سختی هاست ... ...   و مردی جاودانه شدن ، حاصل یک عمر نیک نامی ست ...!  بابا حامد یه مرد واقعیه. روزش مبارک باشه. ...
15 خرداد 1391

اولین تولد مامان خانم

سلام نمیدونم وقتی شما بیایین و بزرگ بشین اصلا علاقه ای دارین که این چیزا رو بخونین. سعی میکنم وقتای مهم براتون بنویسم که خسته نشین از خوندن اینا. و برای اینکه شاید براتون جالب باشه بدونین بابا مامانتون چه کارا کردن و چه چیزا بهشون گذشته و چه چیزایی تو فکرشون بوده. من که دلم میخواست اینا رو میدونستم درباره بابا مامانم. فردا اولین تولد مامانتونه. من خوابگاه دانشگاهم اونم خونشون.زیاد با هم چت میکنیم با هم. به خونواده ها هم گفتیم. مامان فقط به خاله گفته فعلا. بابا بزرگ مامان بزرگ که سرشون شلوغه، از کی بهشون گفتم هنوز حتی باهام حرفم نزدن در موردش. خلاصه تو اولین تولد مامان خانم وضع اینجوریه. ممنون از خدا که این دختر دل پاک و مهربون و خوشک...
5 اسفند 1390

اولین یلدای ما

سلام عسلای مامان و بابا مامانیا ،الان که دارم براتون می نویسم اولین ساعات زمستونه . امشب آخرین شب پاییز ،  طولانی ترین و تاریک ترین شب سال، یعنی شب یلدا بود؛ که ایرانیا این شبو جشن می گیرن... خدا کنه تا زمان شماها این آداب و رسوم باقی بمونه و زمان شما هم این شب قشنگ رو جشن بگیرن.  یلدای امسال ،اولین شب یلدا من و بابا حامد بود... ولی ما کنار هم نبودیم... (بابا حامدی جون یلدات مبارک باشه ... عمرت یلدایی باشه... ایشالا یلدای سال بعد کنار مامانی باشی و کنار هم این شبو جشن بگیرین...) بابا حامدی امشب از یه موضوعی ناراحت بود به منم نگفت چرا... وقتی بابا حامدی این جوریه خیلی دلم می گیره......
30 دی 1390

تولد بابا حامد مبارک

امروز ٩ دی تولد بابای عسلامون، تولد بابای فرشته هامون تولد عزیز دل منه. روزی که خدا از آسمون بهترین هدیه رو به من و خونوادش  داد. حامد عزیز تولدت مبارک باشه و ایشالا ٢٠٠ سال کنار هم با شادی زندگی کنیم و تولد عسلامونو جشن بگیریم.   ...
9 دی 1390

تولد بابا نزدیکه...

امروز ٦ دی ماهه. از روزی که ماه دی شروع شده دارم لحظه شماری می کنم که نهم برسه. می دونین چرا عسلام؟ آخه ٩ دی تولد بابا حامیه. بابایی ٣ روز دیگه به دنیا می اد. اینو یواشکی به شما گفتم ، می خوام بابایی رو سوپرایز کنیم ، خدا کنه بابایی تو این ٣ روز به وبلاگ سر نزنه و اینو نبینه... حامد عزیزم پیشاپیش تولدت مبارک باشه با تمام وجود دوست دارم و به امید اون روزیم که تمام این مشکلات ما تموم شه و سرو سامون بگیریم...کاشکی کنار هم بودیم و این روزو باهم جشن می گرفتیم.... ميگويند  آغاز نو شدن آغاز تازه شدن بهار است  اما براي من روز ميلاد تو سر آغاز فصلي دگر از زندگيست  تولدمان مبارک   ...
6 دی 1390

لحظه شماری

سلام عزیزای نازنینم  فردا یه روزه خوب و به یاد موندنی برا هممونه آخه بابایی ٤٥ دقیقه دیگه یعنی ساعت ٥ داره با قطار از تهران حرکت می کنه که بیاد پیش ما (بابایی مواظب خودت باشیااااا)    فردا ٩/٩/٩٠ اولین روز دیدار من و باباتون خواهد بود کاش تو تقویم اینو ثبت می کردن فردا مامانی سمینارم داره ولی کاشکی نداشت تازه قبلشم کلاس زبان داره   نمی تونم حس این لحظمو بگم فقط این قد باور نکردنیه که برام عادی شده! کاشکی زودتر برسه بابایی....   ...
8 آذر 1390