روز دیدار بعد از سه ماه عاشقی و یه شب دعوا
امروز بعد حدود سه ماه رفتن دیدن مامان خانم. ولی شب قبلش بعد از این همه مدت رابطه ی خوب، بحثمون شده بود. به خاطر همین که باید بعد عقد یه مدت طولانی صبر کنیم. رفته بودم با کلی ذوق و شوق با بابام برا خواستگاری حرف زده بودم و برا مامانی هدیه خریده بودم، شبش شاید به خاطر بد حرف زدن من مامانی ناراحت شد و منم خورد تو ذوقم و خلاصه یه کم شکر آب شد. الان حاظرم هر کاری بکنم تا دل کوچلو مامانی از ناراحتی در بیاد. عاشقشم. ولی اون تا یه بحث میشه شک میکنه. فک میکنه مهمتر از اون تو زندگیم درسمه. طاقت رقیب نداره قربونش برم. مامانی بخدا دوست دارم. از همه چی تو زندگیم مهمتری. تو رو خدا دلتو پاک کن از ناراحتیای الکی. به خاطر نینیا راستی داره میر...

