برای عسلامون

اولین بهار ما

1392/2/5 20:45
نویسنده : حامد و مینا
383 بازدید
اشتراک گذاری
 
اوایل سال 91 و چندین ماه از اشنایی من و بابایی می گذره . تقریبا هم خونواده بابا و هم خونواده من
 این موضوع رو می دونن.نمی دونین چه روز سختی بود وقتی می خواستم درباره این موضوع با عزیز 
صحبت کنم. از سختیش هر چی بگم کمه برا بابا تعریف کردم.به قول بابا حامد روز خیلی بزرگی بود.
خدا رو شکر هر قدر که بیشتر باهمیم و همدیگه رو می شناسیم علاقمون به هم بیشتر و بیشتر می شه. 
این سری که برای عید بابا اومدن اینجا روزای خیلی خوبی بود و هنوز که از رفتنشون چیزی نگذشته دلمون 
برای هم تنگ شده.قراره دفعه بعد که بابا می آن خانواده ها باهم آشنا شن و رابظه ما رسمی شه. 
در کنار همه اینا مشکلات هم جای خود داره . مشکل کار ،سربازی، دکتری خارج رفتن... که چیزی که 
بیشتر از همه منو ناراحت می کنه ناراحت و نگران بودن و جوش زدنای بابا حامده.
همه این مشکلات با صبر و تحمل حل شدنیه اما زمان بره که ایشالله سریع پیش برن. دیشب خیلی 
دلم گرفته بود همه اینا رو می شه تحمل کرد جز بی توجهی را.جز اینکه قدر همدیگه رو ندونیم و جز اینکه
 مشکلات  بخواد علاقمون رو کم رنگ کنه که می دونم این اتفاق غیر ممکنه.
به امید ان روز که این مسائل به خوبی حل شن و به خوبی از عهده شون بر بیاییم و در کمال 
ارامش، شما عسلا ،ماه اسمون زندگی شیرین ما باشین

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)