برای عسلامون

دوران سخت

سلام نفسای مامان و بابا این روزا من و بابایی تو دوران سختی از زندگی قرار داریم. بابا حامد از روز دوشنبه اول اردیبهشت عازم خدمت سربازی شدن. در خوشبینانه ترین حالت 2 ماه و خدای نکرده تو بدبینانه ترین حالت 5 ماه ممکنه طول بکشه. اونجا برا بابایی سخته چون به هر حال سربازی خیلی اذیت میکنن. اونجا برا بابایی سخت میگذره، اینجا هم برا مامانی که دوری بابایی رو تحمل میکنه. قبلنا هم زیاد از هم دور بودیم ولی این سری خیلی فرق داره دیگه با تلفن و پیام نمی تونیم هر موقع که خواستیم باهم در ارتباط باشیم. شدیم مثل قدیمیا! بابا حامد از اون طرف تلفن ندارن منم از این طرف این قدر باید پشت خط بمونم تا اخر سر یکی دیگه گوشی رو برداره بگه بابایی الان نیست یا خاموشی ز...
4 ارديبهشت 1393

آروزهای باباومامان

یه روز با مامان خانمتون درمورد نرسیدن به یه سری از آورزوهایی دردودل می کردم که رسیدن بهشون ممکن بود اگه فقط وضعیت مالی بهتری داشتیم (بماند که اگه حقوق انسانی اولیه ی مساوی با بقیه داشتیم، به خیلی بیشتر از اون ارزوها می رسیدیم) مثل ادامه تحصیل، درمورد نابرابر بودن فرصت برای پیشرفت آدما با وضعیت مالی مختلف دردودل می کردم، که مامانتون گفت باید این آورزوها رو تو زندگی بچه هامون براورده کنیم. با این جمله های بی سروته دارم سعی میکنم منظورمو برسونم. اینا رو میگم که بدونین نسبت به بابا و مامانتون یه وظایفی دارین. پشت زحمتایی که بابا مامان براتون میکشن، و پشت برنامه هایی که براتون دارن و تصمیم هایی که براتون میگیرن، یه تاریخچه به این دور و درازی وجود...
24 اسفند 1392

دزدیده شده ماشین اقاجون...

سلام به نی نیای دوست داشتنیمون. این روزا خیلی حس خوبی ندارم دلم خیلی گرفته.. دلیل اصلیش اینه که دو روز پیش ماشین آقا جون رو جلوی چشم خودش دزدیدن. وقتی تصور می کنم آقا جون اون لحظه چی کشیده اشکم در میاد. مردی که همیشه تو عمرش زحمت کشیده و کلی افتخار می کرده که من تو زندگیم چه کارها که نکردم حالا خیلی گرفته شده و سعی می کنه به رو خودش نیاره. عزیز هم خیلی به هم ریخته.. از یه طرفم خدا رو شکر می کنیم که بلایی سر خودشون نیومده یا اتفاق بدتری نیوفتاده ولی به هر هر حال بخشی از ثمره زندگیش از دست رفت و بدتر از اون ضربه روحی سنگینی به همه وارد شد.  از باباتون بگم که بابایی از هشتم همین ماه اومدن پیشمون و روزای خوبی باهم داشتیم شانزدم همین ماه ی...
21 بهمن 1392

فارغ التحصیلی

به قول یکی از هم اتاقی ها، داره یکی از صفحه های زندگیمون ورق میخوره، دارم فارغ التحصیل میشم تا یک هفته دیگه بر میگردم خونه و پیش مامان مینا، تا بعد از یک ماه استراحت برم سربازی و بعدم ایشالا دنبال کار باشم. داشتم فکر میکردم که چه شجاعتی داشتیم منو مینا، فکر نکنم کسی دیگه ای تو شرایط ما تن به ازدواج میداد ولی ما برای اینکه به هم برسیم مشکلاتی که احتمال میدادیم وجود داشته باشه رو قبول کردیم. ولی خوشبختانه مشکلات زیاد نبود، یعنی مشکلات من بیشتر نشد که هیچ کمتر هم شد. زندگی برام قشنگتر و با معنی تر و هدفمندتر شد. میگن در مورد بچه دار شدن هم اوضاع همینطوریه، خوبیای بچه اینقدر هست که به مشکلاتش می ارزه. من حرف کسایی که میگفتن با ازدواج کم کم کار...
26 دی 1392

مهمترین اتفاق زندگیمون

سلام عسلای شیرین و دوست داشتنیمون اومدم اینجا که مهمترین اتفاق زندگی من و بابا حامد رو بهتون خبر بدم و اونم اینکه بالاخره من و بابا حامد دوم آبان ماه مصادف با عید غدیر خم به عقد همدیگه در اومدیم و به یاد موندنی ترین شب زندگیمون رو تو خونه ما جشن گرفتیم. واقعا شب قشنگی بود خوش گذشت البته بیشترش رو در حال عکس گرفتن بودیم که لحظه به لحظه اش برامون تثبیت بشه. خلاصه وارد فاز سوم زندگی مشترکمون شدیم و به قول بابایی به اومدن شما نزدیک تر شدیم  اتفاق قشنگ تر این مدت این بود که بابایی روز جمعه 10 آبان ماه شهر بندعباس آزمون استخدامی داشتن که خودش بهانه ای شد که باهم بریم سفر. شب چهارشنبه 8 آبان ماه به اتفاق مادر بزرگتون و عمه کوچیکتون حرکت ...
15 دی 1392

تولد بابا حامد مباارک

سلام به نینای خودمون دیروز سومین تولد بابا حامدی از زمان اشنایمون بود و باز هم پیش هم نبودیم ولی مثل همیشه دلامون کنار هم بود. باز هم از اینجا تولد بابایی رو تبریک می گم و از خدا می خوام که همیشه لبش خندون و تنش سالم باشه. از رویدادهای این مدت بگم براتون که روز یکشنبه بابایی دفاع پروژه کسری سربازی داشتن و خوشبختانه اون جور که بابایی می خواست پیش رفت تازه کلی هم از بابایی تعریف و تمجید کردند. پروژه دوم هم انشالله به زودی تموم می شه و بابایی هم کارای فارغ التحصیلیشون انجام می دن و انشالله به زودی پیش ما برمی گردن.  چند وقت پیش زن داییتون مشکوک به بارداری بود و بعد از آزمایشات و اسکن به این نتیجه رسیدن که حاملگی خارج از رحم بوده و الان...
10 دی 1392

خاطرات این مدت و برگشت سریع بابایی

سلام. طبق معمول قبلنا که بابایی تو راه تهرانه و من اومدم اینجا که اتفاقات این روزا رو بنویسم.  از برگشت قبلی بابا حامد دو سه هفته ای بیشتر نگذشته بود که مجبور شد که دوباره برگرده پیش ما. قضیه این بود که بابایی برای هیئت علمی یه دانشگاه دعوت به مصاحبه شد و همین شد که با وجود مشغله های زیادش مجبور شد که دوباره برگردن  که البته برامون بد نشد    خلاصه بعد از یه هفته پرمشغله بابایی رفت مصاحبه. هفته بعدش( 2 آذر ) من امتحان تافل داشتم و همین شد که دوباره یه مسافرت یک روزه به اتفاق بابایی و عزیز جون بریم. برخلاف تصورمون توی راه، هوا کاملا بارونی و مه آلود بود اما خوشبختانه با رانندگی عالی باباتون  به سلامتی رفتیم و برگش...
15 آذر 1392