برای عسلامون

اخرین پله و اخرین امتحان

سلام نی نیا یه چیز درباره رابطه خودم و مامانتون که جالبه برام میخوام بهتون بگم. اینکه هر چند وقت یه بار علاقم به مامانتون یه پله میره بالا. بعد هر وقت یه پله میره بالا فکر میکنم دیگه اخرشه از این بیشتر نمیشه دوسش داشته باشم ولی باز بعد یه مدت میره بالاتر. جوری میره بالا که فکر میکنی وقتی یه پله پایین بودی اصلا  دوسش نداشتی. یه امتحان دیگه مونده. دو روز دیگه میرم خونه. بعد از سه ماه میخوام مامانتون ببینم باز. بزرگترین پروژه تابستونم اینه که مامانتون عقد کنم. ایشالا خوب پیش بره. 
5 ارديبهشت 1392

میترسم

میترسم از آینده. اگر حتی همه چیز خوب پیش بره و مینا به پای من صبر کنه و منم بدون بد شانسی و بدون دردسر هم به درسم برسم و هم کار کنم و مینا رو داشته باشم، مدیون مینا و خونوادش هستم و تا آخر عمر بدهکار. اونم منی که کوچکترین چیزی از کسی بگیرم شب خواب نمیرم تا جبرانش کنم یا اصلا نمیگیرم. اگه خوب پیش نره و من نتونم به قولم (که خونواده مینا با همونم موافق نیستن) عمل کنم و شرمنده بشم یا برای عمل به قولم مجبور بشم از هدفایی که برا مینا عجیب هستن دست بکشم یا به همه این چیزا برسم ولی رضایت مینا رو نداشته باشم یا... . برادر خودم دکتراش هم تموم شده ولی هنوز که هنوزه نه کار داره نه حقوق، همه دوستام از وضعیت بیکاری به شدت مینالن، دوستایی که میدونم نه تنب...
5 ارديبهشت 1392

خوبی های زن خوب داشتن

خیلی موقه ها وقتی به مشکلات زن گرفتن فکر میکنم بدجوری نگران میشم و پریشب که با مامان خانم بحثم شد بهش گفتم فکر میکنم برام زود بود که زن بگیرم. ولی وقتی درست فکر میکنم و خوبی های زن گرفتن رو هم در نظر می گیرم از حرف پشیمون میشم. مثلا همین که الان اینقد روحیه خوبی دارم و مشکلات برام کوچیک به نظر میرسه از مزیت های زن داشتنه که خیلی با ارزشه. همون مسیولیتی که سنگینه آدم رو سرپاهم نگه میداره و باعث میشه زود جلوی مشکلات کم نیاره. یا مثلا امشب که حال بابابزرگ بد بود و یا در کل وقتی سختی های زندگی زیاد میشه تازه می فهمم همینکه یاد مامان مینا هست، چقد منو آروم میکنه و بهم کمک میکنه. هر چند الان مامانی رفته مشهد و نیست. خوبی های دیگه هم داره که الان ...
5 ارديبهشت 1392

روز دیدار بعد از سه ماه عاشقی و یه شب دعوا

امروز بعد حدود سه ماه رفتن دیدن مامان خانم. ولی شب قبلش بعد از این همه مدت رابطه ی خوب، بحثمون شده بود. به خاطر همین که باید بعد عقد یه مدت طولانی صبر کنیم. رفته بودم با کلی ذوق و شوق با بابام برا خواستگاری حرف زده بودم و برا مامانی هدیه خریده بودم، شبش شاید به خاطر بد حرف زدن من مامانی ناراحت شد و منم خورد تو ذوقم و خلاصه یه کم شکر آب شد. الان حاظرم هر کاری بکنم تا دل کوچلو مامانی از ناراحتی در بیاد. عاشقشم. ولی اون تا یه بحث میشه شک میکنه. فک میکنه مهمتر از اون تو زندگیم درسمه. طاقت رقیب نداره   قربونش برم. مامانی بخدا دوست دارم. از همه چی تو زندگیم مهمتری. تو رو خدا دلتو پاک کن از ناراحتیای الکی. به خاطر نینیا راستی داره میر...
5 ارديبهشت 1392

اتفاق مهم

من میخوام فقط وقتی یه اتفاق مهم میوفته براتون بنویسم. چون اگه هر دفه بخوام بنویسم تا وقتی که شما بزرگ بشین کلی نوشته میشه و کسی حوصلش نمیذاره بخونه. یه اتفاق مهم هست که خیلیم مهمه ولی چون همیشگیه با بقیه اتفاقا مهم فرق میکنه. این که عاشق مامان مینا هستم. چند هفته دیگه هم امتحانا تموم میشه میرم خونه، ایشالا اوضاع جور بشه که بریم خواستگاری و خوب پیش بره که مامان بشه مال من. دوتا اتفاق دیگه اینکه من استاد پروژمو عوض کردم و پروژه صنعتی گرفتم که ایشالا تاثیرش تو زندگیمون خوب باشه. مینام مقالشو فرستاده که اونم ایشالا یه ژورنال خوب قبول بشه. به امید آینده خوب برا شما
5 ارديبهشت 1392

مسائل ما

سلام اوضاع سخته.امروز خبر رسید سربازی زیاد شده، البته شاید شامل من نشه. من نازک نارنجی هستم یا مشکلات زیاده نمیدونم، به هر حال برا من خیلی سخته. مامان خانمتونم برا خودش برنامه میریزه اصلا به وضعیت من نگاه نمیکنه.برنامه من اینه: الان بهاره. تا ابان باید یه دونه مقاله بدم و زبان بخونم که تافل بدم و درخواست بدم برا دانشگاها خارج، که ممکنه بتونم انجام بدم یا نه. بعد باید پروژمو تموم کنم و چند تا پروژه سربازی انجام بدم که سربازیم تموم شه یا کم بشه. امتحان دکترا هم بدم. که نمیدونم فرصت بشه هم پروژه دانشگاه هم سربازی رو انجام بدم هم دکترا بخونم یا نه. بعد تابستونش اگه سربازیم تموم شد بهم ویزا دادن و دانشگاه خارج قبول شدم برم خارج اگه نشد و داخ...
5 ارديبهشت 1392