برای عسلامون

میترسم

1392/2/5 20:48
نویسنده : حامد و مینا
367 بازدید
اشتراک گذاری

میترسم از آینده. اگر حتی همه چیز خوب پیش بره و مینا به پای من صبر کنه و منم بدون بد شانسی و بدون دردسر هم به درسم برسم و هم کار کنم و مینا رو داشته باشم، مدیون مینا و خونوادش هستم و تا آخر عمر بدهکار. اونم منی که کوچکترین چیزی از کسی بگیرم شب خواب نمیرم تا جبرانش کنم یا اصلا نمیگیرم. اگه خوب پیش نره و من نتونم به قولم (که خونواده مینا با همونم موافق نیستن) عمل کنم و شرمنده بشم یا برای عمل به قولم مجبور بشم از هدفایی که برا مینا عجیب هستن دست بکشم یا به همه این چیزا برسم ولی رضایت مینا رو نداشته باشم یا... . برادر خودم دکتراش هم تموم شده ولی هنوز که هنوزه نه کار داره نه حقوق، همه دوستام از وضعیت بیکاری به شدت مینالن، دوستایی که میدونم نه تنبلن نه غرغرو، خودم وضعیت رو میبینم که هر روز بدتر میشه، بعد مینا خیلی خوشبینانه میگه شدنیه. اون کسایی که کلی حمایت پشتشون هست توش میمونن، بعد منی که همیشه بین دوستام از همه فقیر تر و بی پشت و پناه تر بودم باید بتونم. کدوم مردی میتونه جای من باشه خداییش؟ اگه جا بزنم حتی تو این سایت هم میان بهم فحش میدن و به همه مردا میگن حال بهم زن، از طرف دیگه میدونم هم خودم نمیتونم بدون مینا باشم هم اون نمیتونه اینو تحمل کنه و اگه عذاب کشیدنشو که هیچی، یه ذره اخمشو ببینم حاظرم تمام هدفا و چرت و پرت ها رو بریزم جلو پاش تا اخمش باز بشه. حرف عشقانه نمیزنم، واقعیته. من ترسو و ضعیفم. ولی یکیو نشونم بدین که از پس این اوضاع بر بیاد. مینا خانمم نه قصدم غر زدنه نه جا زدن، سر همه حرفا و قولام هستم. میترسم از روزی که هیچ مشکلی با این حرفا حل نشه و فقط مینا خانممو خسته کنم با این حرفام.فقط خواستم حرفای دلمو گفته باشم که ازش خبر داشته باشی. و دیگه هم قول میدم از این حرفا نزنم. کاش یه راهی داشت که این مشکلات رو نداشته باشه.

خونواده مینا گفتن با این شرایط نمیشه، حرفشون خیلی حسابه و خیلی خوب میدونم خیلی هم رعایت کردن و میکنن. ولی همین نظر خیلی کوچک مثل یه بار سنگینه رو دوشم.

از طرفی مینا خانم خیلی صادقانه و فداکارنه داره سعیشو میکنه، که منو خیلی مدیون خودش میکنه، که اینم سخته.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (1)

من
24 خرداد 92 3:15
سلام من امدم و از خاطرات اولتون دارم می خونم ... خیلی خوبه که با هم شروع کردین و نمی دونم الان کجای برنامه ریزی زندگی تون هستین اما این نوشته های اولیه اقای پدر همش ترس و اضطرابه ... اقای پدر پس توکلتون کجاست...
ما هم هر دو درگیر درس و داشنگاه بودیم و بعد 4 سال بازم درگیریم ... اما خدا رو شکر ... جونی هست و دغدغه هاش دیگه ... موفق باشین .... برای ما هم دعا کنین ...


سلام ممنون که وقت گذاشتین و خاطرات ما رو می خونید. ما هم تنهاامیدمان به خدا ست و با توکل بر او داریم پیش می ریم. انشالله همیشه شاد و موفق باشید برای ما هم دعا کنید