برگشت از سفر
سلام نی نیا
دلم برای اینجا، شما و باباتون خیلی تنگ شده بود اصلا نفهمیدم چی شد با این شرایط پا شدم رفتم مشهد وسط راه پشیمون شده بودم و می خواستم برگردم تمام مدت یه بغض سنگین تو گلوم بود نگران سختی های زندگیمون نیستم بیشتر از همه نگران بابام که جوش می زنه از طرفیم نگرانم که به خاطر خونوادم جلو بابا حامد شرمنده نشم، یه موقع چیزی نگن که برا حامد سنگین باشه و از طرف دیگه نگران رابطمونم. قبل از اینکه قرار باشه که یریم مشهد داخل یه مغازه بودم و داشتم برا پسرخالتون امیر جایزه می خریدم. یه خانم مسن اومد که لیف می فروخت به من گفت بخر گفتم من اصلا احتیاج ندارم ولی پیش خودم گفتم که اینم به هر حال یه رزق و روزی داره، گدایی هم که نمی کنه. یه دونه ازش خریدم خیلی خوشحال شد پیشونیمو بوسید گفت که دو تا آرزو برات می کنم یکی اینکه سبز بخت شی و دیگه اینکه با این لیف بری زیارت. اصلا توجه نکردم که چی می گه وقتی رسیدم خونه نیم ساعت هم نشد که زنگ زدن که بریم مشهد منم نمی دونم که چه جوری بود که با اون همه مشغله و دل بستگی به بابایی نتونستم بگم نمی ام و نرم. به هر حال آرزوی دوم اون خانم که براورده شد ایشالله اولیشم می شه. اما این روزا نگرانم همش می رم تو فکر وقتی به خودم می ام می بینم یک ساعت به یه جا خیره شدم و دارم فکر میکنم. فقط با امید واری وعشق و علاقمون به همدیگه تلاش می کنیم چون بابا حامد مرد فوق العاده ایه. و تنها امیدمون به خداست که کارامون درست شن که ایشالله هم میشه. پیش امام رضا که همیشه ارادتمندش بودم و همیشه دوسش داشتم خیلی دعا کردم اما واقعا نمی دونستم که چی درسته که ازش بخوام. فقط ازش خواستم که کارامون رو اصلاح کنه و من و بابایی به هم برسیم و خوشبخت شیم و در کنارشم نارضایتی خونواده ها هم نباشه. از طرفیم تو دلم می گفتم خوش به حالت امام رضا اگه فقط یه اپسیلن از مخارج روزانه حرمت را به یه نفر می دادن شاید زندگیش متحول می شد. نمی دونم که آیا خود امام راضی هستن که این همه تجملات براشون داشته باشن یا نه.

برگشت از سفر
