برای عسلامون

حرفای بابایی

1392/2/5 21:03
نویسنده : حامد و مینا
360 بازدید
اشتراک گذاری

مامانتون چند وقت پیش بهم گفت که براتون بنویسم ولی من هر وقت خوشحالمو مشکلی ندارم عادت ندارم چیزی بنویسم. حالا که یه کم حالم گرفتست براتون مینویسم. امشب خونه مامان اینا بودم. بیشتر از همیشه خوش گذشت. فقط یه مشکلی هست، که مامانتون خودش میدونه، که از فکرم بیرون نمیره. داشتم با هوای عید و خیال اینکه ایندفه مشکلی نداریم و خوش میگذره، حال میکردم که این مشکل لعنتی پیش اومدو زد تو ذوقم. غیر از اون مشکل، از اینکه باید همش خجالت بکشم بخاطر اوضاع مالی و شغلیم، ناراحتم. فکر آینده رو که اصلا نمیکنم. اگه فکرشو بکنم کلم صوت میکشه. اوضاع مملکت اصلا خوب نیست. خدا کنه امتحان دکترایی که همین هفته پیش منو مامان خانم دادیم قبول شیم، شاید یه کم اوضاعمون بهتر بشه. به آینده یه کم امیدوارتر میشیم. منم میتونم یه کم سرمو بالا بگیرم تا یه مدت. دوست نداشتم باز غم و غصه هامو برا مامان خانم ببرم. برا همین اینا رو به شما میگم. البته خودمم سعی میکنم غم و غصه نخورم. چون چیزی رو درست نمیکنه. کاش مامان خانمتون ازم راضی باشه و بتونم همیشه از خودم راضی نگهش دارم. دوسش دارم. پشتم بهش محکمه. دگه امیدش بخدا

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)