برای عسلامون

دوباره، رفتن بابایی... :(

1392/3/23 22:57
نویسنده : حامد و مینا
459 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیزای دلم. حدود 3 هفته ای بود که بابایی اومدن پیش ما و امشب ساعت 10 بلیط داشتن که باز برن تهران برا ادامه پروژه . تو این مدت سرمون اینقد گرم همدیگه بود وکه فرصت نشد براتون بنویسیم. الان که بابایی داره می ره باز دل تنگ شد اومدم اینجا که خاطرات این مدت رو براتون برا موندگار شدنشون بنویسم.

اولین روز بعد از اومدن بابایی، بابایی اومدن خونه ما و یه لباس خیلی خیلی خوشکل برام کادو گرفته بودن چند روز بعدش بابا حامدی ما رو خونوادگی  دعوت کردن خونشون. عاشق دست پخت مادر بزرگتونم خیلی زحمت کشیده بودن. یه بارم که من تنهایی رفتم خونه بابا حامدی اینا برا ناهار. جاتون خالی همه جمع بودن. عصرم رفتیم پارک هم مناظره انتخاباتی گوش می دادیم و هم اینکه یه آش خیلی خوشمزه خوردیم. اوج اون روز موقعی بود که با بابایی قدم می زدیم و باهم می حرفیدیم. دیگه دلم براتون بگه که تو این مدت بیشتر صبحا می رفتیم بیرون تو اداره کار و دانشگاه و کاریابی که مدرک تحصیلی منو آزاد کنیم. بابایی خیلی زحمت می کشید و هوامو داشت.قلب

تا اینجای کار موفق شدیم که مدرک موقت ارشد منو با کمک خیلی زیاد بابایی بگیریم. نامه اداره کار هم نوشته شد برا آموزش دانشگاه که مدرک کارشناسی مامانی رو آزاد کنن که انشالله اگه طلبیده بشیم اپلای بدیم برا خارج. بالاخره تصمیمون این شد که تمرکز و انرژیمون رو بذاریم برا اون ور آبلبخند. از شنبه مامانی باید زبان خوندن رو شروع کنه.. یه تصمیم دیگه هم دارم که رژیمم رو جدی دنبال کنم برا چاق شدن. اینو گفتم که اگه یه زمانی خیلی چاق شدم بدونین مامانتون تو جوونیش لاغر بوده لبخند 

دیگه خدمت گلای نازم عرض کنم که یه بارم 4-5 نفری رفتیم پارک. جاتون خالی اونجام خیلی خوش گذشت. دیگه اینکه دیشب هم بابا حامد با خونوادشون تشریف اوردن خونه ما. بحث سر برناممون برا عقد و عروسی بود که قرار شد شهریور اینا که بابایی دفاع کنن یه عقد خصوصی بگیریم تا بعدش سر فرصت جشن بگیریم. من خودم دوست دارم که 15 مهر سالگرد ازدواج امام علی و حضرت فاطمه باشه اگه بابایی موافق باشه یا هر جور که خونواده ها صلاح بدونن انشاالله.

پسندها (1)

نظرات (0)