بوی عید
سلام عزیزای دلمون
وقتی بابایی نیست بد جور احساس تنهایی و دلتنگی می کنم دلم به هیچ کار نمیره جز اینکه بیام اینجا -تو خونمون- و با شما عسلا حرف بزنم. ولی خدا رو شکر به تحمل تنهاییش می ارزه چون ایشالا بابا حامد فردا اینجان.امشب ساعت ١٠ حرکت کردن و انشاالله فردا نزدیک ظهر می رسن. امشب چهارشنبه سوری بودش. آقاجون یه آتیش کوچک رو حیاط درست کردن و از روش پریدیم.عزیزای نازم ببینین چه رسم و روسومای قشنگی تو کشورمون از زمان قدیم داریم. از شب یلدا براتون گفتم و از جشن سده ، امشب هم که چهارشنبه سوری بود و تا چندی دیگه عید نوروز رو جشن می گیریم و اگه خداوند بخواد و برای ما مقدر کند سال های بعد همه ایناها را باهم و در کنار هم جشن بگیریم.
هوای قشنگی شده رفته رفته داره عید می اد تو خونه هامون و یه سال جدید شروع می شه. اما امسال برای ما متفاوت از همه سال های دیگه است. خیلی قشنگ تر و با شکوه تر و با آرزو ها و برنامه های بزرگ تر و به همون نسبت شاید با نگرانی ها و فراز و نشیب های بیشتر. اما چون من و بابا حامد نهایت علاقه رو به هم داریم نهایت تلاشمون را برای رسیدن بهشون می کنیم شمام از اون بالا بالاها برامون دعا کنین که همه اینها برامون آسون شن و کارامون به راحتی پیش بره و ختم به خیر شه.
شما و حامد عزیزم را خیلی خیلی دوست دارم. مواظب خودتون باشین.

بوی عید
