دیشب
سلام عزیزای دوست داشتنی مامان و بابا
اینو زمانی می نویسم که رفتم سر کلاس و دانشجوهای شیطون مامان کلاسو تعطیل کردن و من قال گذاشتن و البته خوب کاری کردن ، چون باعث شدن که کن بیام اینجا و براتون بنویسم
بذارین از دیشب براتون بگم که چه شب بدی بود. شبی که مامانی غذای آماده بیرونو خورده بود و مسموم شده بود
این جوری بگم که فقط مردم و زنده شدم قبلنا اگه مریض می شدم اصلا برام مهم نبود اما دیشب فقط به شماها و بابا حامد فکر می کردم چه قد خوبه که آدم یه دلیل عاشقانه برا مراقبت از خودش داشته باشه و با شوق منتظر یه اتفاقات خوب باشه و بخواد ببینه بعدش چی می شه
دیشب فهمیدم که تفاوت مرگ و زندگی فقط یه لحطه است. و خدا خیلی راحت می تونه زندگی که به ادم داده رو ازش پس بگیره، دیشب معنی امیدواری رو فهمیدم اینکه برای لبخند دیگران زندگی باید کرد
دیشب فهمیدم که از این به بعد من دیگه فقط مال خودم نیستم کسایی هستن که سلامتی و شاد بودن من براشون مهمه بابا حامد مهربون و عزیزتر از جونم که روز به روز بیشتر دوسش دارم،عزیز جون که قربونش برم چه قد دیشب مواظبم بود و جوش می زد خاله مژی و آقا جون

دیشب
